غربت شاعر از غفلت مردم است
غربت شاعر از غفلت مردم است
جعفر خضوعيزمين گشت و گشت و زمان ورق خورد و خورد و سرانجام 24 آبان ماه از راه رسيد و « بارز » از ميان ما رفت. فكر مي كنم شب 25 مهر را حكمتي بود و حضور من با جمعي ارجمند در خانه استاد بارز فرصتي كه پيام رسان بارز باشم به مردمي كه او بيش از 70 سال برايشان شعر گفته است. در انتقال پيام بارز كه گفت « اؤز وطنيم ده غريبم »، خداي را شكر كه توفيق يافتم و به نظرم اين پيام آخِر بارز بود براي ما. در انتهاي نوشتاري به همين بهانه و زير عنوان « گئجه خواني در محضر استاد بارز » نوشتم كه بر ما فرض است پي گرفتن اين مصراع. حالا پيرو اين مسئله بايد اذعان كرد كه روي ديگر سخن بارز پيش ماست و ما قصور داشتيم. در ارتباط با اين سوي مسئله، آقاي نهاونديان كه در انتشار كتاب « ياسلي ساوالان » از بارز اهتمام ويژه داشته است، مراسم تشييع پيكر استاد را با ذكر جمله اي به خود آورد. او گفت « من فكر مي كنم جامعه ي ما شايد صد سال بعد بارز را بشناسد».
اندك زماني پيش بود كه براي عيادت بارز به بيمارستان رفته بودم. در ورودي بود كه از دو نگهبان پرسيدم « بارز در كدام بخش بستري است »، گفتند « بارز كيست». البته خرده اي بر آن ها وارد نبود چرا كه آن ها نيز خود محصول وضعيت موجود هستند. مرسوم است كه وقتي شخصيت بزرگ مردمي در بستر بيماري مي افتد و يا در بيمارستان بستري مي شود، خبرش را رسانه ها و به ويژه رسانه هاي دولتي كه از بيت المال و با پول مردم اداره مي شوند، منتشر مي كنند اما خبري از بستري شدن بارز در بيمارستان نيامد. شبكه ي استاني سهند نيز به خبر كوتاهي از فوت و تشييع پيكر او بسنده كرد و كساني كه مثلاً در مراغه و شبستر و يا جاهاي ديگر اين خبر را شنيدند بي شك از خود پرسيدند بارز كه بود؟ پرسشي كه پاسخ مبسوطش را همين شبكه ي تلويزيوني در ادامه خبرش بايد مي داد.
با اين همه حتي خود اهر نيز هستند بسياري كه هنوز بارز را نمي شناسند كه چون شعر را نمي شناسند و با ادبيات خود بيگانه اند و چه بسا خود را بي نياز از شعر مي دانند و عبارتِ طلاييِ معروف كه مي گويد « جامعه اي كه به شعر نرسيده است، به هيچ چيز نرسيده است » در اين جا ديگر محلي از اعراب ندارد. حتي بسياري از حاضران در مراسم تشييع پيكر استاد بارز شعر عظيمي از بارز را كه خسرو سرتيپي خواند، اولين بار بود كه مي شنيدند. شعري كه به تنهايي براي اثبات عظمت يك شاعر كافي است.
و حالا پرسش اساسي كه در اين نوشتار خود را بروز مي دهد اين است كه به راستي چرا مردم ما و به ويژه جوانان ما با شعر و شاعران بزرگي چون بارز بيگانه اند. براي پاسخ دادن به اين پرسش بايد از زوايايي متعددي بر مسئله نظر كرد و دقيق شد اما اينجا نكته ي اساسي توجه ما را جلب مي كند و آن اين كه اساساً راه آشنايي بچه هاي ما با شعر و شاعران بزرگ چيست و آيا چنين راهي براي آن ها باز شده است. در مقدمه ي كتاب « روزهاي به ياد ماندني ارسباران » اثر خواندني از محقق خستگي ناپذير جناب آقاي حسين دوستي كه افتخار نگارش آن نصيب صاحب اين قلم شد، تأكيد اصلي اين بود كه بچه هاي ما در كنار تاريخ ملي بايد تاريخ محلي خود را نيز بخوانند كه اين ها در عرض هم اند و همديگر را تكميل و چه بسا تصحيح مي كنند. يعني چه بسيار حوادث محلي كه رويداد ملي را زمينه بوده اند و چه بسيار اتفاقات ملي كه رويدادهاي محلي را موجب شده اند. در همين مسير بايد پذيرفت كه تدريس ادبيات زبان هاي مختلف كشور در مدارس امري ضروري است،چيزي كه قانونگذار به درستي آن را تعريف كرده و در قانون اساسي كشور نشسته است. مسئله ي مهمي كه امسال با ورود كتاب استان شناسي در آذربايجان به برنامه درسي جغرافيا كليد خورد و براي اولين بار در فصولي از كتاب درسي شمه اي از تاريخ و فرهنگ و ادبيات آذربايجان مطرح شد و اين مايه ي اميدواري است.
حالا صورت مسئله قدري روشن شده است و آن اين كه اگر بچه هاي ما از پايه هاي اول تحصيلي با ادبيات زبان مادري خود و بزرگان شعر و ادب آن آشنا شوند قطعاً بسياري از اين « غربت » ها از بين مي روند. بي ترديد اگر كتابي از ادبيات آذربايجان در برنامه ي آموزشي مدارس بود، نام و ياد بارز در آن مي آمد و امروز كه خبر درگذشت او منتشر شد، نكته ي غريبي در ميان نبود.
داينا