نگاهی نو به مقاله"آقای چوخ بختیار" صمد بهرنگی
صمد بهرنگی نويسنده رئاليسم اجتماعي است. زيرا آنچه را كه مي بيند، لمس مي كند، تجربه مي كند و مي چشد (بيان مي كند)، نشان مي دهد؛ چيزي را كه مي شود فهميد، فهماند, و مي خواهد رئاليسم نيز بماند چون كه با دردهاي ناشناخته كاري ندارد. قصد صمد از قصه نويسي سرگرمي بچه ها نيست آگاهي و بيداري آنهاست. متن زیر خیلی خلاصه شده "آقای چوخ بختیار" از مجموعه مقاله های صمد می باشد. بعد از آن من نیز مقاله خودم را نوشته ام که آقای چوخ بختیار زمان ما را تشریح می کند.
هر اتفاقی می خواهد بیفتد، هر بلایی می خواهد نازل شود، هر آدمی می خواهد سر کار بیاید، در هرصورت آقای چوخ بختیار عین خیالش نیست، به شرطی که زیانی به او نرسد، کاری به کارش نداشته باشند، چیزی ازش کم نشود. صبح پا می شود . همراه زن و بچه اش صبحانه می خورد و بعد به اداره اش می رود. وی معتقد است که در اداره نباید حرفی بالای حرف رئیس گفت و دردسر ایجاد کرد. کاراداری یعنی پول درآوردن برای گذراندن زندگی. پس چه خوب که بکوشد با کسی حرفش نشود و زندگی آرامش به هم نخورد. معتقد است که شرف و کله شقی آن قدرها هم ارزش ندارد که به خاطرش با رئیس و همکاران در افتاد. آقای "چوخ بختیار" خیلی رنج می برد. اما نه مثل گالیله و صادق هدایت. وی رنج می برد که چرا فلان همکلاسیش یک رتبه بالاتر از اوست. یا چرا باجناقش خانه دو طبقه دارد و او یک طبقه.
آقای "چوخ بختیار" را همه می شناسند و دیده اند. وی در همسایگی من و شما و همه زندگی بی درد وسری را می گذراند و خود را آدم خوشبختی می داند.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نوشته من:
آقای "چوخ بختیار" شدیداً محافظه کار است. دستمال کاغذی و چایی اداره را غنیمتی می داند. از تمام فرصت ها استفاده می کند زیرا فکر می کند یک مو از خرس کندن هم غنیمت است. اگر احساس کند 6 ماه بعد یا حتی 2 سال بعد کارش به کسی خواهد افتاد از همین حالا روابطش را با او خوب می کند و هراز چندی خدمت هایی به وی می کند. بزرگترین دلمشغولیش تغییر مدل ماشینش می باشد. او استاد چاپلوسی و چرب زبانی است به طوری که اسم آن را روابط اجتماعی می گذارد. او اخبار ورزشی را به شدت دنبال می کند. زندگیش تمام اقساط است، به این در و آن در می زند تا اقساطش را بپردازد و خیالش راحت شود. او برای این کار زیرآب همکارانش را هم می زند. او به زبان مادریش علاقه ای ندارد چونکه ضریب هوشی او پایین است. او به دوستانش تاریخ مصرف می زند تا زمانی که دیگر سودی مادی از آنها به وی نرسد. دوستانش را شبیه چوب بستنی چوبی فرض می کند که بعد از خوردن و تمام شدن بستنی باید به دور انداخت. او دوستانش را به چشم طعمه می بیند و اصولاً به غیر از پول به چیزی نمی اندیشد. او اصولاً کتاب نمی خواند. آخرین کتابی که خوانده است کتاب درسی بوده است. او فقط ماشینی را می خرد که شماره اش تهران باشد. معمولاً اگر شهرستان زندگی می کند شماره موبایلش با 0912 شروع می شه زیرا فکر می کنه با کلاس تر می شه.او با وسواس خاصی سعی می کند فارسی تهران را بدون لهجه صحبت کند. (سرخوردگی های سازمان یافته). اخیراً با گران شدن دلار و ارز دوست دارد وارد این بازار هم بشود. آقای "چوخ بختیار" از سفرهای خارجی خوشش می آید منتها او به بازدید از نقاط تاریخی و طبیعت آن کشورها علاقه ای ندارد و فقط آدرس دیسکو را می پرسد. او به فیلم و موزیک اصلاً علاقه ندارد چونکه اصلاً احساس ندارد. آقای "چوخ بختیار" نان به نرخ روز خور است. او فقط به منافع خود فکر می کند. او مثل ماشینی می ماند که برای زندگی تکراری کوک شده است. آقای "چوخ بختیار" فردی کاملاً پیچیده است. او معمولاً ماسک می زند. پشت ماسک او شخصیت دیگری نهفته است. او شما را با خنده در آغوش می گیرد در حالی که از پشت به شما خنجر می زند.
آقای "چوخ بختیار" را همه می شناسند و دیده اند. وی در همسایگی من و شما و همه زندگی بی درد وسری را می گذراند و خود را آدم خوشبختی می داند.
داينا