ولنتاين، شرکتهای غربی، توليدکننده های چينی،  قلبهای پلاستيکی


ولنتاين، شرکتهای غربی، توليدکننده های چينی،

قلبهای پلاستيکی


توماج طاهباز


 صبح خيلی زود با صدای رسيدن پيامکی به تلفن همراهم که درست بغل گوشم روی تخت گذاشته ام از خواب بيدار ميشوم. تلفن را همين کنار گذاشته بودم که صبح وقتی بيدار ميشوم ساعت را چک کنم. ولی پيامک مزاحم زودتر از موقع از خواب ميپراندم.

و اين پيامک مزاحم هم چيزی نيست جز يک پيام تبليغاتی از شرکت خدمات دهنده موبايل که ميگويد در روز ولنتاين فلان گوشی تلفن به افتخار عشاق فلان قدر تخفيف دارد، پس بهتر است بشتابم و يکی از آنها را برای محبوبم بخرم.  اولين چيزی که از عصبانيت به ذهنم ميآيد اين است که گوشی را بکوبم به ديوار.

ولی کمی که فکر ميکنم به اين نتيجه ميرسم که در آن صورت بايد واقعا بروم و يکی از آن اسمارتفون های تخفيف خورده را برای خودم بخرم. 

در نتيجه منصرف ميشوم، هرچند خواب هم ديگر از سرم پريده است. به خودم ميگويم چه زود چهارده فوريه شد. ولی ناگهان يادم ميآيد که هنوز تا چهارده فوريه حداقل يک هفته مانده است.

ولی بازار تبليغات گرم است، البته به قيمت فرستادن پيامک تبليغاتی پيش از طلوع خورشيد و پراندن ملت از خواب شيرين.

بارها شده که در اين تاريخ در گوشه ای از آسيا يا اروپا مشغول کار بوده ام. ولی هنوز کسی برايم پيامک تبليغاتی صبح زود، يک هفته قبل از ولنتاين نفرستاده بود. 
در هند دستکم دو مدل سالگرد «دوست داشتن» وجود دارد که مانند جشن سپندارمذگان (روز زن و زمين) يا مهرگان (جشن مهر) در ايران، يا انواع اقسام جشن های سنتی ديگر، ريشه در و رسم و رسومهای قديمی کشورهای مختلف دارد. «کاروا چاوت» که در بهار جشن گرفته ميشود و روز همبستگی زن و شوهر است. روزی هم به نام «برادرها و خواهرها» وجود دارد که ماه اوت جشن گرفته ميشود و


چقدر اين بازار زود عوض ميشود! هنوز خبری از چهارده فوريه نيست ولی مغازه ها پر از قلب های قرمز و بزرگ پلاستيکی شده است. اين را به شيرکا همسفری چند روزه ميگويم که با من در يک مهمانخانه ساکن است. در گوشهای از مالزی، برای گرفتن عکس و تهيه گزارش از چيزی ديگر مهمانم که سر و کله روز ولنتاين پيدا ميشود.

شيرکا اهل هند است ولی برای تعطيلات به مالزی آمده. او و دوست دخترش هر دو دانشجو هستند و ساکن بمبئی. صحبت از بازار که ميشود، آنها هم دم ميگيرند. شيرکا ميگويد در طول چند سال گذشته روز ولنتاين از يک پديده ناشناخته غربی به روز داغ بازار گردی و کافه رفتن در شهرهای بزرگ هند تبديل شده است. هر چند به نظر او هنوز هم اين موضوع تنها مختص به گروهی از جوانها و فقط در شهرهای خيلی بزرگ هند است.  البته ولنتاين در هند با مخالفتهايی هم رو بروست؛ به ويژه از طرف گروه های سياسی محافظه کار هندو. 

در هند دستکم دو مدل سالگرد «دوست داشتن» وجود دارد که مانند جشن سپندارمذگان (روز زن و زمين) يا مهرگان (جشن مهر) در ايران، يا انواع اقسام جشن های سنتی ديگر، ريشه در و رسم و رسوم های قديمی کشورهای مختلف دارد. «کاروا چاوت» که در بهار جشن گرفته ميشود و روز همبستگی زن و شوهر است. روزی هم به نام «برادرها و خواهرها» وجود دارد که ماه اوت جشن گرفته ميشود و در آن برادر با بستن دستبندی به دست خواهر خود، با او عهد ميبندد که هميشه ازش محافظت خواهد کرد. 

هم محافظت از خواهر و هم همبستگی زن و شوهر موضوعاتی هستند که شايد اين روزها سنتی و قديمی به نظر ميرسد. ولی واقعيت اينجاست که روزی برای «عشاق» خارج از چارچوب ازدواج چندان قدمت ديرينهای ندارد و تا همين چند دهه پيش تابويی محسوب ميشد که شکستن آن کار آسانی نبود.  اما بازار داغ ولنتاين همه چيز را به سرعت عوض کرده است. از شرق آسيا تا جنوب آمريکا. ماريا، اهل کلمبياست. در آمريکای لاتين، روزی برای نوشتن نامه های پنهانی به عشاق ناشناخته وجود دارد. از قضا در بيشتر کشورها در چهاردهم فوريه ولی نه در کلمبيا.

در اين کشور در ماه سپتامبر مردم ياد عشاق ميکنند.  ماريا ميگويد جشن گرفتن روز ولنتاين در کلمبيا نوعی اسنابيسم محسوب ميشود و فقط مختص به طبقه خاصی از جامعه است. به گفته اين دختر جوان، هنوز برای بخش قابل توجهی از طبقه متوسط و فقيرتر اين کشور، اين جشن تازه وارد ناخوشايند محسوب ميشود. 

شيرکا و دوست دخترش هرچند مانند ماريا کاری به کار روز ولنتاين ندارند، ولی مخالفت چندانی هم با برگزاری آن ندارند.

آنها ميگويند جلوی بازار را نميشود گرفت و مردم را هم نميشود مجبور کرد که فقط به نسخه های قديمی «عشق» وفادار بمانند.  ماريا اما شديدا مخالف برگزاری اين جشن است. به نظر او بهتر است اگر حتی خود دولت دست به کار بشود و جلوی اين جشن را بگيرد. البته ماريا نميداند که در بعضی از کشورها مثل ايران يا در مالزی، که او برای تعطيلات به آن آماده است، دولت دست به کار شده تا جلوی اين جشن را به شکلی بگيرد. دولت مالزی برای نمونه به مسلمانان اين کشور هشدار داده است که اين جشن را برگزار نکنند. در اين مورد حتی هشت سال پيش فتوايی هم صادر شد.

برای همسفرهای هندی من روز والنتاين پديدهايست «فرهنگی» در جامعهای سنتی. ولی برای همسفر کلمبيايی من اين روز پديدهای «اقتصادی» است که فقط نماد «طبقه» مرفه است. پيتر، استاد بازنشسته آمريکايی ميگويد: احتمالا روز ولنتاين چيزی بينابين اين هردوست.  پيتر اهل ايالات متحده است، جايی که احتمالا خيلی ها فکر ميکنند روز ولنتاين از آنجا ميآيد. اين استاد دانشگاه سالها نيز در کشورهای مختلف آسيايی زندگی کرده است.
به عقيده پيتر بازار ولنتاين پيش از آنکه سودی نسيب شرکتهای غربی بکند، جيب توليدکنندههای چينی را پر ميکند. چون کافيست نگاهی به پشت قلبهای پلاستيکی بياندازيم تا ببينيم که نه ساخت يک کشور غربی که ساخت چين است.


به نظر او هم، تغييرات در کشورهای آسيايی طی سالهای گذشته مشهود و سريع بوده است. در خيلی از کشورهايی که اين مراسم هرگز برگزار نميشد، اين روزها رستوران ها و کافه ها و مراکز خريد پر از منوی مخصوص و تخفيف های تقلبی و قلب های مصنوعی ميشوند. کره جنوبی، ژاپن و چين در اين مورد گوی سبقت را از بقيه ربوده اند. پيتر ميگويد به نظر او جوانان آسيايی که اين جشن را برگزار ميکنند به شکلی به هر دو پديده تظاهر ميکنند؛ نوعی برتری اقتصادی و نوعی تفاوت فرهنگی. 

اما به عقيده پيتر بازار ولنتاين پيش از آنکه سودی نسيب شرکتهای غربی بکند، جيب توليدکنندههای چينی را پر ميکند. چون کافيست نگاهی به پشت قلبهای پلاستيکی بياندازيم تا ببينيم که نه ساخت يک کشور غربی که ساخت چين است. شايد اين تصور وجود داشته باشد که اين جشن نوعی جشن آمريکاييست، اما گذشته تاريخی و مذهبی اين جشن ربطی به کشور آمريکا ندارد. برای نورا، دختری که اهل هلند است، اين جشن هميشه وجود داشته و چيز عجيب و غريب و تازهای نيست.

به نظر او هر روز ميتوان برای کسی که دوستش داريم گل و هديه بخريم ولی وقتی روزی فقط مختص به اين کار است، ميتوان به اين بهانه روز خوشی را سپری کرد، چيزی شبيه روز تولد، شب سال نو يا هر مناسبت ديگری.

اما نورا ميگويد هيچوقت به ياد ندارد که کسی از جنبه مذهبی آن را برگزار کرده باشد. بالاخره روی ولنتاين به نام يک -يا احتمالا چند- قديس مسيحی، قديس «والنتينس» است که به اين نام خطاب ميشود.  گفته ميشود يکی از قديس ولنتينس های معروف، در دوران امپراتوری روم کارش خواندن خطبه عقد برای سربازانی بوده که حق ازدواج نداشته اند. هرچند افسانه ها و قصه ها در مورد او زياد است. والنتينس درضمن قديس محافظ بيماران صرعی نيز هست، آن هم درست در همين روز يعنی چهاردهم فوريه. 
روی ولنتاين به نام يک -يا احتمالا چند- قديس مسيحی، قديس «والنتينس» است که به اين نام خطاب ميشود. گفته ميشود يکی از قديس ولنتينسهای معروف، در دوران امپراتوری روم کارش خواندن خطبه عقد برای سربازانی بوده که حق ازدواج نداشته اند.


بريتانيايی ها معتقدند نويسنده های آنها در قرون وسطی و بعد از آن به اين قديس شهرت جهانی بخشيده اند. به هر حال بر اساس مستندات چندان خبری از روز قديس ولنتاين تا قبل از سده های ميانی مسيحی نبوده است. به هر حال اگر نه تغييرات در شيوه تبليغات و بازرگرمی طی همين دو سه دهه گذشته، احتمالا همچنان هم برای بخش قابل توجهی از مردم جهان اين روز، روزی بود مثل مابقی روزها.  اما زمانه عوض شده است. گردش مالی اين بازار بزرگ، بر اساس آمار، فقط در آمريکا رقمی بيشتر از سيزده ميليارد دلار است.

و فقط در خود اين کشور نزديک به دويست ميليون گل سرخ از شاخه چيده ميشود تا به دست محبوب برسد.  و البته طبيعی است که يک قديس مسيحی، صدها سال پيش، احتمالا تنها چيزی که خبری از آن نداشته، بازار ميليارد دلاری عشق های رومانتيک و روابط عاشقانه ای خارج از دايره ازدواج بوده است که در زمان او احتمالا در فکر کسی هم نميگنجيد. تصور کنين اگر قديس والنتينس اين روزها سری به يکی از کافه ها يا مراکز خريد در يکی از شهرهای بزرگ دنيا ميزد و کسی به او ميگفت: اينها همه به خاطر شماست، چه حالی به او دست ميداد.

عمر کوتاه و عاشقی بلند بالای فروغ فرخزاد

عمر کوتاه و عاشقی بلند بالای فروغ فرخزاد

شهلا شفیق
 
زندگی فروغ فرخزاد بسیار کوتاه بود اما شعر او امروز با شکوفائی بیشتری به حیاتش ادامه می دهد. نسل های متفاوت ،از هر دسته و گروه اجتماعی، در شعر او حس ها وحساسیت های عمیق خود را باز می یابند.

شگفت نیست که اینهمه، در سرزمین ما، در شعر زنی که فروغ است رخ می دهد. چرا که زن بودن به جست وجوی عاشقانه فروغ تنش وعمق می بخشد و حس و شعورش را پالایش می دهد تا مرزهای جنسیتی را هم پشت سر نهد و شعرش دارای چنان حساسیتی شود که باهمه سخن بگوید.

فروغ مصرانه بر سر آن بود که خود معنای زندگیش را تعیین کند ونیز بر آن سر بود که با خلاقیت هنری به آفرینندگی معنا دست یازد. این راه ناگزیر به شکستن قالبهای فکری مسلط در جامعه استبدادی و مرد سالار ما راه می برد.

روند آفرینش هنری( که رو به آزادی دارد) در زندگی شخصی فروغ ، گسست های رنج آوری با پدرو شوهر و معشوق را درپی داشت . این کشمکش ها اما درسطح باقی نماندند و او را به پرسشی مستمردر باره رابطه اش باهستی و جهان و دیگری ودیگران فرا خواندند.

اینچنین، فروغ فرخزاد با آنکه عمیقا با جنسیت و عواقب شخصی و اجتماعی آن در گیر بود، مقولات مرد جلاد و زن قربانی را پشت سر گذاشت تا فراز و نشیبهای آزادی و اختیار را تجربه کند.

گناه /آزادی/عشق /شعر

فروغ خیلی زود حلقه ازدواج را (که در شعر"حلقه" به عنوان حلقه بردگی و بندگی از آن یاد می کند) از دست به در آورد. اما ناگزیر رنج جانکاه محرومیت از فرزند را به جان خرید. در "شعری برای تو" ( مجموعه عصیان) به پسرش می گوید.
گفتم که بانگ هستی خود باشم / اما دریغ و درد که زن بودم

فروغ در این شعر از ریاکاری و دروغ مسلط می نالد. در جامعه ای که حتی روشنفکرانش هم "زن آزاد " را هرزه تلقی می کنند او همه جا با تصویر خود به مثابه زن خطا کار روبروست.

در شعرهایش، جا به جا، عشق ورزی و گناهکاری به هم گره می خورد. حدیث عشق و گناه بالاخره فروغ را که از پرسش باز نمی ایستد به رودروئی با خدا می کشاند.

در شعرهای مجموعه "عصیان"، فروغ همچون بنده ای عاصی خدا را به پرسش می کشد. به جای مقدمه کتاب، آیاتی از تورات و قران نقل شده وشعرهائی از خیام سرآغاز هر بخش منظومه است. حرف بنده عصیانگر اینست که اگرخدا جهان و انسان را اینگونه آفریده که هست و بر همه اجزای آن اختیارتام دارد، پس تقصیر گناه آدمی به دوش اوست.

با گزینش آزادی خلاق در جامعه ای استبداد زده، فروغ، با ذهنیتی جستجوگر، چشمان باز و زبانی صادق، به راهی سخت گام می نهد. چرا که تابعیت از سنتها احساس امنیت عرضه می کند، حال آنکه جستجوی آزادی، با ضرورت عهده دار شدن هر انتخاب ، فرد را با اضطراب و نا امنی در گیرمی کند.

مجموعه شعر های "تولدی دیگر" و "ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد" بیانگر این چالش شادی آفرین ودرهمان حال رنجبار هستند .عشق همچنان موضوع مرکزی شعرهاست اما مقوله گناه از آنها رخت بر می بندد . کلمات گناه و گناهکاری در شعرهای معدودی به زبان می آید و این بار نه برای ّبیان حس گناه شاعر، بلکه برای ترسیم وحشتی که جان آدمی را کرخ و ناتوان می کند.

فروغ از جامعه خفقان زده بیمار و انسان از خود بیگانه ای می گوید که ناتوان از در افکندن طرحی برای تحقق خویش، سر سپرده قدرتهای مسلط است : خدائی قاهر که بنده را به اطاعت فرامی خواند واز مجازات می ترساند، سنتهائی که تکرار را به جای اندیشیدن می نشانند و مادیاتی که معنا را از زندگی حذف می کنند.

بدین سان جان آزاد وعاشق فروغ از چالش با گناه به رودروئی با نیروی تباه کننده ای می رسد که همو آفریننده حس گناهکاری ست. فروغ ، رابطه زمین و آسمان را وارونه می کند تا انسان را مورد خطاب قرار دهد.
از آینه بپرس / نام نجات دهنده ات را
آیا زمین که زیر پای تو می لرزد / تنهاتر از تو نیست ؟
پیغمبران رسالت ویرانی را /با خود به قرن ما آوردند
این انفجار های پیاپی / و ابرهای مسموم ،/ آیا طنین آیه های مقدس هستند ؟ ( پنجره)

اروتیسم فروغ/ نه مارکی دوساد و نه دون ژوان

برای فروغ تنها کیفیت زاینده ی معنا عشق است و رابطه تهی از عشق مرگ بار و بیهودگی زاست. عشقی که مضمون شعر فروغ است ربطی به عشق صوفیانه و دستیابی به وحدت وجود ازراه فنای خویش در خدا ندارد. عرفان او زمینی ست و در شعرهای عاشقانه اش جسم حضوری قاطع دارد. عشق ورزی ، جسم و روح و روان را درمی نوردد و به هستی زاینده پیوند می دهد.

چنین دریافتی ست که در شعر "دیوارهای مرز" هم آغوشی با معشوق را به نماز ماننده می کند .
اروتیسم شعر فروغ ، کامجوئی را از زایندگی جدا نمی داند. وصل عاشقانه درشعر او بارگیرنده و زاینده است، صفاتی که زنانه تلقی می شوند. اما در همان حال، فروغ در شعرش تمایز سنتی نقش های زنانه و مردانه را قاطعانه در هم می ریزد.

اگر عموما زن را به زمین ماننده می کنند، در شعر فروغ ، زن عاشق، هم زمین است وهم درخت،هم می پذیرد و می انبارد و بارور می کند؛ وهم در برمی گیرد و کام می جوید.

او شهوت تند زمین است که آبها را در خود می کشد تا دشتها را بارور سازد( در خیابانهای سرد شب ).
او پرنده است که در روزی آفتابی، در جستجوی جفتش، لحظه های آبی را دیوانه وار تجربه می کند ( پرنده فقط یک پرنده بود ).

زن شعر فروغ، آبستن از عشق، گل سرخ می زاید و تصاویر رایج مادری را به هم می ریزد. زن شعر فروغ انکار چهره رایج معشوق در ادبیات ما هم هست که غالبا خصلتی اثیری و دست نیافتنی دارد. زن عاشق در شعر فروغ چالشگر و طالب است. عشق برای او رابطه ای است زنده و دوطرفه که در آن ایثار وطلب دست در دست هم دارند.

زن شعر فروغ اما در جامعه مرد سالار ما بس غریبه است. جامعه ای که در آن دوگانگی جسم و روح به تمایز میان " همسر" و" معشوق" می انجامد و در نهایت تحقق "همسری" را، اگر نه غیر ممکن، بس دشوار می سازد.
حرفی به من بزن / آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد / جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟ (پنجره)

اروتیسم شعر فروغ در محتوا از گونه های دیگر ادبیات کامجویانه متمایز است: از یکسو ادبیات نوع مارکی دوساد که برای جنگ با تحجر اخلاقی و مذهبی، با نفی حد و مرز درتحقق تخیلات شهوانی، نهایتا، چنانکه اوکتاویو پاز نشان می دهد، به نفی و نابودی هستی کمر می بندد.

واز سوی دیگر، الگوی دون ژوان که برای او، به قول دونی دوروژمون روانشناس فرانسوی،" فردیت وجود ندارد" و تنها "زن تجریدی " واقعیت اساسی است.

دون ژوان، بی حافظه و بی خاطره، بی گذشته و بی آینده، بی حسرت و بی دلتنگی می تازد و کام می گیرد. شکارگر است و شور او به محض وصل فرو می نشیند.( الگوی دون ژوان البته خاص مردها نیست).

درشعر فروغ اما، برخلاف این بینش ها، وصل با معشوق، ضامن استمرار رابطه خلاق با هستی است. در وصل عاشقانه، شعر او بی کرانگی شور زندگی را در می نوردد و در بیان ناکامی، کلام او به عمق غربت دنیائی نقب می زند که عشق در آن غایب است.

تنش میان جستجوی آزادی و امنیت( که سلطه پدر سالاری تضاد شان را به اوج می رساند)، ناکامی در تحقق عشقی پاسخگو و دلهره تنهائی فروغ را به تجربه برزخ می کشاند.

شعر" وهم سبز"، آنگاه که از زنان " ساده کامل" پناه می طلبد این حال برزخی را بیان می کند و از وسوسه پیوستن به ایمان گله و سر سپردن به نظم امن می گوید. زن عاشق شعر فروغ اما نمی تواند به این وسوسه تسلیم شود.

محبوس در محدوده های تنگ حصار های رسم و قانون، او همچنان سهم خود را از عشق و آزادی طلب می کند. در یکی از آخرین شعرهایش "چراتوقف کنم؟"، می سراید:
من از سلاله درختانم / تنفس هوای مانده ملولم می کند
پرنده ای که مرده بود به من پند داد / که پرواز را به خاطر بسپارم
....
من از عناصر چهار گانه اطاعت می کنم
و کار تدوین نظامنامه قلبم
کار حکومت محلی کوران نیست
.....
چه جای شگفتی اگر امروز، بیش از هر زمان ، این کلام در گوش جان ما می نشیند.

سیلویا پلات؛ بانوی شعر اعتراف

یازدهم فوریه، مصادف است با پنجاهمین سال درگذشت «سیلویا پلات» شاعر و رمان نویس برجستۀ آمریکایی. کسی که با اشعار اعتراف گونه و روایت سراسر درد و رنج زندگی کوتاه و سرانجام تراژیک حیاتش، شمایلی ماندگار در ادبیات پیشروی جهان است.

او را پس از ویرجینیا ولف، تاثیرگذارترین زن در دنیای ادبیات می دانند. سیلویا برخلاف بسیاری از مشاهیر دنیای هنر و ادبیات که در اوج شهرت و محبوبیت دست به خودکشی زدند، پس از مرگ خود خواسته اش بود که به افسانه ای بر سر زبان ها مبدل شد.

شیشه و سنگ

متولد اکتبر ۱۹۳۲ در بوستون امریکا بود. سال ۱۹۳۲ پس از سلسله ای درگیری های روانی ویک بار خودکشی ناموفق وارد دانشگاه کمبریج شد و در همان دوران با «تد هیوز» شاعری سرشناس (ملک الشعرای انگلیسی) ازدواج کرد.

در نظر سیلویا، تد تنها یک شاعر نبود، بلکه آوایی بود شبیه به صدای خداوند. در ۲۶ فوریه ۱۹۵۶ مهم ترین اتفاق زندگی‌ سیلویا به وقوع پیوست .«این بدترین اتفاقی بود که می‌توانست بیافتد . جوانی به سوی من می‌آمد که از بالا به زن‌ها نگاه می‌کرد . این را ازهمان لحظه‌ اول که وارد شد، فهمیدم . اسمش را از دیگران پرسیدم، اما کسی چیزی نگفت. به درون چشمانم خیره شد، او تد هیوز بود. من مدام زبانم می‌گرفت، او نیز دست و پایش را گم کرده بود. ناگهان نزدیک شد و مرا بوسید. روسری قرمزم را که آنهمه دوستش می‌داشتم از روی موهایم کشید و برای خود برداشت. و نیز گوشواره‌های نقره‌ای و مورد علاقه‌ام را و گفت: "ها ها ! اینها پیش من می‌مانند! و باز مرا بوسید، من هم او را بوسیدم و در دلم فریاد زدم: آری آری خودم را به تو می‌بخشم."

"سرانجام در سحر گاه ۱۱ فوریه ۱۹۶۳ مقاومت پلات درهم شکست،او پس از گذاشتن نان و شیر برای فرزندانش در کنار تخت آنها، و پوشاندن منافذ در و پنجره با حولۀ خیس، و با باز کردن شیر گاز به زندگی دردمندانه‌ خود پایان داد. "

چهار ماه بعد در جون ۱۹۵۶ آنها ازدواج کردند . در سال ۱۹۶۰ اولین فرزندشان فریدا متولد شد و نیکلاس، فرزند دومشان دو سال بعد به دنیا آمد. پس از بازگشت از آمریکا پلات که دچار افسردگی شدیدی بود متوجه ارتباط هیوز با زنی به نام آسیه ویول شد، سیلویا در ۱۹۶۲ از او جدا شد.

زمستان آن سال سخت‌ترین و سرد ترین زمستانی بود که بر وی گذشت. تنهایی ،سرپرستی دو کودک، فقر، مشکلات عمیق روانی و افزون بر همه بیماری‌های جسمی از قبیل سینوزیت _ که همیشه با آن در گیر بود - همه دست به دست هم داد و او را به شتاب به سوی مرگ پیش راند.

سرانجام در سحر گاه ۱۱ فوریه ۱۹۶۳ مقاومتش درهم شکست،او پس از گذاشتن نان و شیر برای فرزندانش در کنار تخت آنها، و پوشاندن منافذ در و پنجره با حولۀ خیس، و با باز کردن شیر گاز به زندگی دردمندانه‌ خود پایان داد. " باید به جای تو ،عاشق مرغ توفان می شدم/ بهرحال هنگام بهار، آنها دوباره بازمی گردند و از نو آواز می خوانند؟"

ترکیدن حباب شیشه‌ای

"شاید هرگز خوشبخت نشوم اما امشب شادم."

این جمله را سیلویای هجده ساله،درآغاز دفترچه خاطراتش که وقایع سالهای ۱۹۵۰ تا ۱۹۶۲ را در برمی گیرد نوشت. دفتری که سیلویا در آن هر روزه فریادِ جان ناآرام خویش را به بند کلمات می کشید و هر نفس با نگاهی لرزان از تردید و در پس پلک هایی سرشار از زنانگی، جهان پیرامون را در چرخه ای ابدین از نفی و اثبات به چالش می کشید،گزیده این یادداشت ها با مقدمه ای به قلم تد هیوز و ویرایش فرانس مک کالودر ۱۹۸۲ منتشر شد.

این خاطرات که به منظور چاپ نوشته نشده بودند، با تکنیکی قوی که سیر هرچه پخته تر شدن شیوه نگارش شاعر جوان را به نمایش می گذارند، از خصوصی ترین لحظات زندگی و احساسات نویسنده پرده برمی دارند.

تصویری از تد هیوز و سیلویا پلات

هیوز آخرین یادداشتهای سیلویا را که واپسین مرحلهٔ زندگی او را بازگو میکردند، با ادعای حمایت از فرزندانش از بین برده است.

هیوز در مقدمه این دفتر چنین می نویسد: "سیلویا زنی بود با نقاب‌های گوناگون، من شش سال تمام با او زندگی کردم ‌، اما هرگز پیش نیامد که خودِ واقعی‌اش را ببینم ، تنها در ماه های آخر، آن هم فقط یک بار و در یک لحظه، او در خاطراتش فقط خودش را می‌نوشت و با تمامی وجود دربرابر تصویرهایی که از ذهن ناخود‌آگاهش برمی‌خاست، می ایستاد."

هیوز بعدها مجموعه شعری با عنوان «نامه های میلاد» در سال ۱۹۹۸ منتشر کرد که درباره رابطه او با سیلویا نوشته بود. این مجموعه که شامل ۸۸ شعر، به تعداد کلیدهای پیانو است،با رازوارگی از آشنایی و ازدواج آن دو آغاز شده و با تنهایی تلخ هیوز به پایان می رسد.

«شهرت نمی تواند نادیده گرفته شود
و هنگامی که از راه می رسد تو همه خوشی هایت را فدای آن خواهی کرد
حتی شوهر و زندگی ات را»

آن سکستون، شاعر آمریکایی و دوست نزدیک سیلویا که او نیز در سال ۱۹۷۴ با دی اکسید کربن خودکشی کرده، درباره کشش همیشه سیلویا به خودکشی و مرگ گفته است:«سیلویا و من ساعت ها و با جزئیات کامل درباره اولین خودکشی مان حرف می زدیم. خودکشی در جایگاهی متضاد از شعر است. ما با اشتیاق از مرگ حرف می زدیم و همچون پروانه که به سمت چراغ کشیده می شود، به وسیله مرگ مکیده می شدیم»

ﻧﮑﻨﺪ ﺧﺎﻃﺮﺧﻮاه ﻣﻦ اﺳﺖ اﯾﻦ ﻣﺮگ؟
در ﮐﻮدﮐﯽ
ﻋﺎﺷﻖ ﻧﺎﻣﯽ ﺧﺰه ﭘﻮش ﺑﻮدم
ﻧﮑﻨﺪ ﮔﻨﺎه ﺳﺖ اﯾﻦ؟
اﯾﻦ ﻋﺸﻖ دﯾﺮﯾﻨۀ ﻣﺮده
ﺑﻪ ﻣﺮگ!

جنین و جمجمه

"سیلویا پلات در شعر آغازینش مدام تصاویر مشخصی چون: خون، ماه، بیمارستان، جنین و جمجمه تکرار می شدکه نمود تاثیر پذیری او از شعرایی چون دیلن تامس، ویلیام باتلر ییتس و ماریان مور است."

سیلویا پلات، ژانری را در ادبیات انگلیسی بنا نهاد که شعر "اعتراف گونه" نامیده می شود. اشعار او در عین تغزلی و سمبلیک بودن، سبکی ویژه از ریتم و هجاهای خاص را دربرمی گیرد.

آثار آغازین او با ریتمی کندتر نسبت به واپسین اشعارش خبر از آرامش نسبی درونی وی می دهند، در حالی که هرچه به سال های آخر عمر او نزدیک می شویم، ضربآهنگ آثارش همگام با زندگی اش، به سان آیینه ای تمام نما از روح بی تاب و مشوش اش شتاب بیشتری به خود می گیرد و بر اضطراب درونی پیام آنها می افزاید.

در شعر آغازینش مدام تصاویر مشخصی چون: خون، ماه، بیمارستان، جنین و جمجمه تکرار می شدکه نمود تاثیر پذیری او از شعرایی چون دیلن تامس، ویلیام باتلر ییتس و ماریان مور است.

بعد از دهه شصت اما در آثار سیلویا که ریختی بیشتر سوررئال به خود گرفته اند، دائما غلیانی از تم های محبوس بودن و مرگ جاری است.

شعرهای متاخر او اما در قالبی آزادتر سروده شده اند، گویی شاعر آنها را در حالی که زیر لب زمزمه می کرده روانه کاغذ کرده، شعرهای اولیه را اما انگار بر مبنای ضرب گیری انگشتانش سروده است.

شعر «آینه» نمونۀ شاخص سبک شعری یگانه اوست. اگرچه این شعر تنها شامل دو بند است اما واژه هایی که هجاها را می سازند ، از هیچ قالب سفت و سختی پیروی نمی کنند و متکی بر سیلاب های متداول شعری نیستند. این شیوۀ آزاد و بی قید و بند، ظرفیت زیادی برای بیان درد و رنج و بحران های روحی و روانی او دارد:
در من، او ، دختر جوانی را غرق کرده است
در من پیرزنی است
که روز به روز، به سمت او خیز برمی دارد
همچون یک ماهی وحشتناک

زن درون این شعر دیگر جوان و زیبا نیست و در هیبت ماهی وحشتناکی تصویر شده است.

شعر آینه نیز مانند اغلب آثار پلات، درونمایه انتقادی و فمینیستی دارد در این شعر، هویت سیلویا با هویت تصویر او در آینه یکی می شود.

بخش میانی این شعر، هویت زنانۀ آن را بیشتر منعکس می کند:
او پاداش مرا با اشک ها و تحریک دست ها می دهد
من برای او اهمیت دارم

با اشعار سیلویا پلات نه تنها بسیاری از زنان فمینیست آمریکایی بلکه زنان عادی و خانه دار نیز همذات پنداری می کردند.
او زبانِ خشم درونی آنها، اندوه پنهان و عقده های سرکوب شده شان بود. سیلویا از زندگی روزمره اش به عنوان ماده خام برای اشعارش استفاده کرده و به آنها کیفیت هنری بخشیده است.

امور روزمره ای چون زنگ یک تلفن، زخمی شدن انگشت، کبودی بدن، کاسه ها و ظرف های آشپزخانه و یا شمعدانی، طنین شاعرانه ای در شعرهای او یافته اند.

مهم ترین مجموعه اشعارسیلویا پلات، «آریل»(استعاره ای ادبی و به معنی: سواره تاختن به سمت خورشید در سپیده دم است و در فرهنگ عبری، یکی از القاب خداوند به معنی شیرخدا است.) و «کولوسوس و اشعار دیگر» است.

این آثار ابتدا در نشریات معتبر ادبی انگلیس و آمریکا همچون نیویورکر منتشر شده بود و مورد استقبال منتقدان ادبی بریتانیا قرار گرفتند. در آن زمان آنها فردیت قوی و نوای تازه او را ستودند.

اما انتشار مجموعه اشعار غزال به وسیله هیوز بود که او را به شهرت رساند و پس از آن بود که منتقدان به کشف ارتباط این اشعار با افسردگی سیلویا و خودکشی او پرداختند.

"سیلویا پلات، همچنین رمانی به نام «خمرۀ شیشه ای» نوشت که در سال ۱۹۶۳ با نام مستعار ویکتوریا لوکاس منتشر شد. سیلویا در این رمان در واقع تجربیات شخصی خود و بحران ها و آشفتگی های درونی خویش را بازتاب داده است. "

سیلویا پلات، همچنین رمانی به نام «خمرۀ شیشه ای» نوشت که در سال ۱۹۶۳ با نام مستعار ویکتوریا لوکاس منتشر شد. سیلویا در این رمان در واقع تجربیات شخصی خود و بحران ها و آشفتگی های درونی خویش را بازتاب داده است.

پس از مرگ سیلویا این رمان در سال ۱۹۶۷ برای نخستین بار با نام خود سیلویا پلات در بریتانیا منتشر شد اما تا سال ۱۹۷۱ به درخواست تد هیوز و مادر سیلویا، این رمان در آمریکا منتشر نشد.

این رمان همچنین در سال ۱۹۷۹ توسط لری پیرس به فیلم برگردانده شد. «خمره شیشه ای» در ایران با عنوان «حباب شیشه ای» با ترجمه گلی امامی منتشر شده است. به گفته تد هیوز، سیلویا پلات از خود دست نوشته های مربوط به رمان دیگری به جا گذاشت با عنوان «در معرض دوگانه» که در ۱۳۰ صفحه بود که بعدها در دهه هفتاد مفقود شد.

در سال ۲۰۰۳ کریستین جفز، کارگردان انگلیسی، فیلم سیلویا را بر اساس زندگی سیلویا پلات و رابطه او با تد هیوز ساخت که در آن گوینت پالترو در نقش سیلویا و دنیل کریگ در نقش تد هیوز ظاهر شدند.

این فیلم اما مورد اعتراض فریدا هیوز، دختر سیلویا پلات و تد هیوز قرار گرفت. فریدا هیوز درشعری اعتراضی با عنوان«مادر من» خطاب به سازنده فیلم سیلویا چنین نوشت:
بادام خورها با مرگ مادرم سرگرم می شوند
و خاطره بی روح او را به عنوان یک سوغاتی به خانه هایشان می برند
آنها می اندیشند که من واژه های مادرم را به آنها می دهم
تا با آن دهان هیولا را پر کنند
عروسک خودکشی سیلویا را