مرثيه اي براي عروس نمک، درياچه ي اروميه
مرثيه اي براي عروس نمک، درياچه ي اروميه
صدايي که مي شنوم خبر از اتفاق شومي را مي دهد.
بادي که مي وزد، صداي شوم مرگ درياچه اي مغموم را به گوش مي رساند.
چند وقتي است همه ي مسئولان، طرفداران محيط زيست، همه و همه در مورد حل مشکل اين درياچه صحبت مي کنند، درهمايش ها، کنفرانسهاوميزگرد هايي که برگزار مي شود همه ننه من غريبم بازي در مي آورند و اشک از غصه ي بيماري درياچه اورمو سرازير مي سازند ولي آنچه تا به حال بر زمين مانده جسم بي جان اين درياچه ي شور است.
در ميان نمک هاي بر جاي مانده از درياچه که قدم مي زنم، ناگهان يادم مي افتد که من بر تن زخمي اين عروس نمک قدم گذاشته ام. و کم کم اروميه همچون خاطره اي در لابلاي ورقهاي کتاب ها جا خوش مي کند. دلم به حال آرتميا هاي بيچاره مي سوزد. باد در گلوي خشک درياچه مي پيچد، صداي زجه هايش از زير پاهاي باد شنيده مي شود. باد همچنان صورت خشک عروس نمکين را نوازش مي دهد. آرام باش، چندي از زندگيت باقي نمانده، آرام باش ...خيلي سخت نيست...آرام باش...آسوده بمير چونکه ما زنده ايم...
صداي باد مارش عزاي عروس سفيد پوش را سر مي دهد. مرحوم مغفور، مادر همه ي آرتميا هاي سرخ آذربايجان. آذربایجان مظلوم. تازه يادم افتاده که فردا بايد براي تهيه گزارشي از همايش «درياچه ي اروميه و بحران هاي پيش رو» به اداره ... بروم
داينا