سفر به خدا آفرین(2):

گئت دولانگیلن، خام سن هنوز/ پخته اولماغا چوخ سفر گره ک

برای چندمین بار در حال رفتن به کناره ارس هستم. از وقتی انتشار نشریه برای خداآفرین را شروع کرده ام، این شاید دهمین بار است که به آنجا می روم. سفر همیشه خیلی چیزها به انسان می آموزد.در سفر خیلی چیزهای جدید می بینیم و می شنویم. شاید هم به همین دلیل است که در قدیم بسیاری از انسانهای بزرگ از سرزمین خود به دیگر سرزمینها مسافرت می کردند. شاعر بزرگ آذربایجانی«ابوالقاسم نباتی» در مورد کسانی که تجربه زیادی ندارند می گوید:گئت دولانگیلن، خام سن هنوز/ پخته اولماغا چوخ سفر گره ک» پس یکی از نتایج سفر کسب تجربه و در نتیجه پخته تر شدن انسانهاست.

صبح زود شال و کلاه می کنم تا سفری چند باره داشته باشم به خداآفرین. در دروازه تهران سواری های اهر پشت سر هم ایستاده اند.«اهر اَگلش، اهراَگلش» البته همه آنها هم ادعا می کنند که فقط یک نفر مسافر کم دارند تا حرکت کنند. وقتی سوار می شوی تازه متوجه می شوی که یک نفر کم نداشته اند، یک نفر مسافر داشته اند و آنوقت دیگر یا باید پیاده شوی و یا بنشینی و منتظر دیگر مسافران باشی. اگر شانس داشته باشی زود پر می شود و راه می افتی. آنروز شانس آوردم، واقعا یک نفر مسافرکم داشت.

همه مسافران ساکت هستند. انگار همه با هم قهرند. به یاد داستان آن چند باجناق می افتم که از بس با هم کنار نمی آمدند وقتی در یک اتاق کنار هم نشسته اند یکی از آنها آهی از ته دل می کشد و می گوید:«آدام تاپسایدیق، بیر آز دانیشاردیق...» من هم که زیاد اهل سکوت نیستم آهی می کشم و با خود می گویم:«کاش سر صحبت باز شود...»

پیر مردی که در کنار من نشسته ظاهرا خیلی دلتنگ رسیدن است. او هم انگار دنبال هم صحبتی است. از من ساعت را می پرسد.

راننده از آینه متوجه ماست، لبخندی می زند که معنی آن را نمی فهمم. پیر مرد ، بعد از چند دقیقه نهیبی به من می زند:« بیر آز چکیل اویانا، نه خبریندی دوشوبسن منیم اوستومه؟» ظاهرا از اینکه من با او هم صحبت نشده ام ناراضی است. «عمی منده گوناه یوخدو کی، نئینیم منی ده آللاه بئله یارالدیب!»

کمی که می گذرد باز پیرمرد نهیبی دوباره به من می زند:«یئکه کیشی سن آخی، دئدیم بیر آز چکیل اویانا...» اهمیتی به حرفهایش نمی دهم، تازه متوجه می شوم که معنی لبخند راننده چیست. باز از آینه چشمکی به من می زند و می پرسد:« خوش کئچیر؟»

جوابش را با جمله کوتاهی می دهم:«یئرین بوش...» بالاخره تا اهر پیر مرد با من کنار نمی آید و تا آنجا با من کلنجار می رود.

در جلوی ترمینال مسافربری اهر از ماشین پیاده می شوم. تقریبا یک سوم راه را آمده ام. با تلفن همراهم شماره دوستم را که در یکی از مدارس «بسطاملو» درس می دهد می گیرم. خیلی وقت است که او را ندیده ام. نمی دانم بعد از چندین سال چه برخوردی با من خواهد داشت. او یکی از عشایر منطقه است. از آنجا که عشایر معمولا آدمهای مهربانی هستند، تقریبا دلم آرام است که حتما مرا تحویل خواهد گرفت. از اهر سوار ماشین هایی که مقصدشان کلیبر است می شوم. کلیبر منطقه با صفایی است که از اهر 45 دقیقه یا بعضی وقتها هم یک ساعت طول می کشد تا برسیم آنجا. البته قدیمها راه کلیبر فقط تا سه راهی « ورگهان» آسفالت بود و دو ساعت طول می کشید که تا به آنجا برسیم. البته در زمستان موضوع فرق می کرد. کلیبر برایم شهر خاطره های دوران کودکی است. زمانی که پسر بچه دبستانی بودم خیلی وقتها تابستان را در آنجا و در خانه پدر بزرگم بودم. حالا دیگر از آن سالها خیلی گذشته و فقط خاطرات آن در ذهنم باقی مانده. با صدای راننده به خودم می آیم. انگار در طول مسیر خواب بوده ام:«قارداش هارا تشریف آپاراجاقسیز؟» گیج ومنگ به صورتش نگاه می کنم:« بورا هارادی؟» راننده در جوابم با تعجب تابلویی را که نمی دانم رویش چه نوشته نشانم می دهد و می گوید:« بورا کلیبردی...»

از راننده تشکر کرده و پیاده می شوم. هوای زمستانی دل انگیزی است. بهار که می شود طبیعت کلیبر واقعا مثل بهشت زیباست. از ماشین که پیاده می شوم، راه سواری های خداآفرین را در پیش می گیرم.

راننده های آنها هم مثل راننده های قبلی می گویند:« اَگلش بیر نفرده گؤتوروم گئده ک...» مجبور هستم تا بنشینم. پس از نیم ساعت ماشین پر می شود و راه می افتیم.  در اکثر مواقع رانندگان این مسیر آدمهای خوش صحبتی هستند. یکی از مسافران که در کنار من نشسته با راننده گرم صحبت است. راننده او را مهندس خطاب می کند. کمی که از راه افتادنمان می گذرد من هم قاطی صحبت آنها می شوم. آنها در مورد سختی ها و مشکلات زندگی با هم صحبت می کنند. کسی که در کنار من نشسته ظاهرا از کسب و کارش زیاد راضی نیست. :« بابا من یازیق 20 ایل درس اوخویاندان سونرا گؤر گلیب هاردا گیره گئشدیم...» راننده دل داریش می دهد.

این حرف به من بر می خورد.:« مگر اینجا چه عیبی دارد؟» تحمل نمی کنم و از او می پرسم:« آغای مهندیس مگر بورانین نه عیبی واردی؟»

تعجب می کند ظاهرا انتظار چنین سئوالی را نداشته:« واللاه عیبی کی نه عرض ائله ییم...» مکثی می کند و دوباره ادامه می دهد:« دوزون آختارسان من ایندی بو ساواد ایلن تهراندا اولسایدیم، فیلان قده ر آیلیق آلیردیم، کئفیمده بوندان ساز اولاردی...»

راستش زورم می آید پاسخش را ندهم.هر چه باداباد:« نییه دونیانین کی تکجه پول دور؟ عوضینده بوردا خیدمت ائله مک کی هم یاخشی دیر همده نهایت اؤز شهرین، اؤز دده بابا یوردوندور... سنده بوردا قالما، منده قالماییم بس بو داش کسسه یی کیم آبادلاسین؟»

ظاهرا حرفم با مذاق راننده و سایر مسافرها سازگار است و همگی لبخند رضایت بر لبانشان می نشیند.راننده سرش را تکان می دهد ومی گوید:« هه واللاه آغای مهندیس دوز دئییر واللاه...بو یار ـ یازیغا خیدمت ائله مه یین ثاوابی چوخدور...»

دیگر فرصتی برای ادامه مجادله نمانده، پیچ را که رد شویم، رسیده ایم به روستای «بسطاملو».  صدای ترمز نشان دهنده ایستادن ماشین است. از ماشین پیاده شده و بعد از چند دقیقه پیاده روی به مدرسه می رسم.

دوستم در جلوی مدرسه ایستاده و ظاهرا منتظر رسیدن من است. به گرمی از من استقبال می کند. حدسم درست بود.

وقتی به خودم می آیم که متوجه می شوم اورا حدود بیست دقیقه ای در آن هوای سرد در بیرون نگه داشته ام و گویا قصد دارم حرفهایی که در این چند سال دوری در دلم جا خوش کرده اند را برایش بگویم. او هم با حوصله تمام به همه حرفهایم گوش می دهد.

می خندد، می گوید: اگر اشکالی ندارد بقیه حرفها را بعد از خوردن یک استکان چایی ادامه دهیم، حتما که خسته ای.

تحمل و متانت فرزند پاک کوهستان مرا متعجب می کند. ما شهری ها هم بعضی وقتها غیر قابل تحمل می شویم. حرفش را قبول می کنم و به همراه او داخل ساختمان می شویم. مدرسه جمع و جوری است. ظاهرا اداره عشایر این مدرسه را ساخته است. دوستم مرا به همکاران و مدیر مدرسه معرفی می کند. با آنها هم خوش و بشی کرده و روی یکی از صندلیها می نشینم. بعد از کمی صحبت های متفرقه به مدیر مدرسه پیشنهاد می دهم که حاضرم عکس و اسامی دانش آموزان ممتاز مدرسه را در روزنامه چاپ کنم. از چند جمله ای که مدیر بیان می کند متوجه می شوم که چندان تمایلی به این کار ندارد. از من مجوز لازم را می خواهد. به هر حال کار مطبوعاتی است و این مشکلات را هم دارد.هر چقدر توضیح می دهم که این کار نیازی به مجوز ندارد و مجوز قبلا از اداره ارشاد تهران گرفته شده و مسئولیم منطقه هم در جریان هستند،  قانع نمی شود. از دوستم می خواهم که از آنجا برویم. از حاضرین خدا حافظی کرده و از آنجا خارج می شویم.

ناهاررا مهمان دوستم علی هستم، ولی قبل از آن بایستی سری به «خمارلو» بزنم. کار کمی در خمارلو دارم. بعد از اتمام کارم همراه او به بسطاملو بر می گردیم. روستای با صفایی است. علی دختر کوچولوی خوشگلی دارد. با آن جوکهای با مزه اش دوست داشتنی تر هم می شود. ناهاری را با او می خوریم و بعد از ظهر از او خداحافظی می کنم و به سمت جانانلو به راه می افتم. البته دوستم علی با من تا سه را اسکانلو می آید. از سه راه اسکانلو تا روستای جانانلو تقریبا 20 دقیقه راه است. جاده از کنار ارس می گذرد. کار ها و پروژه های خوبی در دست اجراست. مخصوصا احداث سد خداآفرین بر روی ارس و ایجاد منطقه آزاد ارس در صورتی که مدیریت خوبی اعمال شود بسیاری از مشکلات اقتصادی مردم را حل خواهد کرد.

به جانانلو که می رسم، می روم  سراغ اکبر. آدم با صفایی است. مهمان نواز و خونگرم. وقتی مرا می بیند مثل علی استقبال گرمی از من می کند. بازارچه بزرگی را در منطقه در دست ساخت دارد. ظاهرا با اینکه در تهران برای خودش زندگی و کار و شغل آبرو داری داشته ولی با توجه به اتفاقات خوبی  که در منطقه افتاده آنجا را رها کرده و به این منطقه برگشته است. به یاد آقای مهندس که به خاطر مشکلات و از اینکه با وجود تحصیلاتی که داشته در این منطقه به قول خودش گیر افتاده می افتم.اندیشه آنها چقدر با هم متفاوت است؟!!

کمی با اکبر در منطقه دور می زنیم.پیش دهیار جانانلو می رویم. او هم پسر با صفایی است. در دفتر دهیاری کمی با بخاری کلنجار می رود و دست آخر هم بخاری روشن نمی شود.بخاری را رها می کند و با من به صحبت می نشیند. از کارهایی که در منطقه  و روستا انجام داده اند برایم می گوید. بعد از کمی از او خداحافظی می کنیم و دوری هم در روستا می زنیم. اکبر برایم از طرحهای در دست احداث توسط منطقه آزاد ارس می گوید و اینکه اگر تمامی این طرحها اجرا شود در منطقه چه اتفاقات جالبی رخ می دهد.

 دیگر تقریبا شب خداآفرین فرارسیده.شب را مهمان خانه اکبر می شوم. در طول شب برایم از گذشته و کارهایی که انجام داده می گوید. شب را با دکلمه شعر«ماناس» ستار گل محمدی به نیمه می رسانیم. کم ـ کم خواب بر چشمانم سنگینی می کند...

صبح شده و دیگر وقت خداحافظی است یک روز تمام در منطقه خداآفرین بودم و با افراد و اتفاقات مختلفی برخورد کردم.

هنوز هم شعر نباتی را زیر لب زمزمه می کنم:« ...پخته اولماغا چوخ سفر گره ک»

واقعا خداآفرین سرزمین زیبایی است...