گزارش سفر به خداآفرین
خداآفرین تنها یک پل شکسته نیست!
همیشه هوس سفر به حاشیه ی ارس را داشتم.نام ارس برایم نام غریبی است.رودی جاری بر پهنای سرزمینی سر سبز به نام قاراداغ.ارس برای برای بسیاری نامی آشناست.آنهایی که سرو سری با قاراداغ دارند، نامش را بسیار شنیده اند. در پهنای این رود که از کوههای آرارات در ترکیه سرچشمه گرفته و در نهایت با «کور» هم آغوش می گردد، به شخصیتهای ادبی و سیاسی و فرهنگی بسیاری بر می خوریم که معروفترین آنها شاعر دلسوخته آذربایجان«ابوالقاسم نباتی» است.
وقتی صحبت از نباتی به میان می آید بلا فاصله یاد شاعر خوب کلیبری خسرو سرتیپی می افتم. راستش من نباتی را با او شناختم.شاید اگر در دوره ی قاجار بخشی از این سرزمین بر اثر لا ابالی گری حاکمان قاجار نا جوانمردانه به دست روسها نمی افتاد، دیگر امروز نام ارس به این حد بر سر زبانها نبود و همانند رودهای دیگر تنها وظیفه اش جاری شدن و سر سبز نگه داشتن سرزمینها بود و بس. اگر ارس سرحد جدایی نبود هرگز تا این حد به نامش شعر و ترانه سروده نمی شد.باز ارس با این همه آرام و ساکت در جریان است و می رود تا آوازه خود را به رخ همه بکشد.
اینجا خدآفرین است سرزمین افسانه های سحر انگیز. قبلا نام خدآفرین با پل شکسته اش برایم تداعی می شد، ولی حالا که در آنجا هستم خدآفرین دیگر برایم تنها یک پل شکسته نیست. اینجا نقطه ی تلاقی عشق و زندگی است. اینجا همه چیز رنگ و بوی عاطفه دارد.حتی خاکش نیز با تو سخن می گوید. سخنی از سر عاطفه و احساس... اینجا همه ی پلها به دوستی ختم می شود. پلی که شکسته، نماد جدایی است ولی اینجا همه پل ها ی احساس همچنان به سرزمین امیدها ختم می شود. اسد دوست شاعرم سر راه از خاطرات جوانیش برایم می گوید. از زمانی که جنب و جوش جوانی داشت و همان احساس دینی که به مردم این سرزمین داشته است. هنوز هم حرفهایش همان طعم شیرین زندگی را دارد. در سر راهمان هر آنچه را که می بینیم زیبایی است.اینهمه زندگی، این همه زیبایی؟!! حتی پاییز هم نتوانسته سرسبزی را از این سرزمین بزداید.
داخل بخشداری می شویم، ساختمان بخشداری در ورودی شهر قرار دارد. البته کمی بالاتر از گورستان . بخشدار بخش خدآفرین خیلی جوان است. شاید بتوان به جرات گفت که او جوان ترین بخشدار کشور است.قبلا معلم بوده، از همانهایی که زندگی را به کودکان این سرزمین هدیه می دهند. قاراداغ زمانی از نظر کمبود معلم یکی از نقاط محروم کشور بود ولی حالا دیگر حتی در مرکز استان هم بسیاری از معلمان قاراداغی هستند.
با بخشدار در مورد هدفی که داریم به صحبت می نشینیم. وقتی می شنود که هدفمان انتشار ویژه نامه ای برای بخش خدآفرین است از پیشنهادمان استقبال می کند.بار دومی است که به این منطقه آمده ام. دفعه قبل در خانه ستار گل محمدی که یکی از شاعران پر آوازه این دیار است مهمان شدیم. او هم شاعر با احساسی است. در ورودی اتاق کتابخانه ای داشت که می شد کتابهای خوبی را در داخل آن دید. البته قبل از آن نیز تا سه راه حسرتان آمده بودم. دوستم حاجی ممد که خودش نیز از اصحاب رسانه است قبلا ذهنیت انتشار نشریه برای خدآفرین را به من داده بود. و دوست شاعرم اسد هم کمک کرد تا این فکر عینیت پیدا کند. پس از مذاکره با بخشدار همراه اسد به روستای لاریجان می رویم. محمد تقی که از شاعران خوب و با احساس منطقه است در این روستا زندگی می کند. ناهاری را با او می خوریم و چند کلمه ای نیز صحبت کرده و از او خدا حافظی می کنیم. بخشدار هماهنگ کرده بود تا آن شب را در خمارلو که مرکز بخش است بمانم. بهترین محل اقامت خانه معلم شهر است. سرایدار آن مرد مهربانی است به نام « مَشی».آن شب شامی را برایم مهیا می کند و با همان صفا و صمیمیتی که دارد مثل دو دوست که انگار سالهاست همدیگر را می شناسند در کنار هم شام می خوریم و مشی از گذشته ها برایم می گوید: در این شهر قدیمها چندین آسیاب بود. آسیاب مشهدی عبداله، مشهدی ستار، تیمور، حسین علی، نجف قولو و آهی می کشد: دیگر هیچکدام آنها نیستند.در همین قوروق باغ پنج چشمه بود.آب رودخانه به قدری زیاد بود که با قایق از روی آن رد می شدند. دیگر ازآن برف و بارانهای قدیم خبری نیست. و آهی دوباره. « مرا مهندس خطاب می کند: مهندس تو را به خدا کمی هم از مشکلات این مردم بنویسید. مهمترین مشکل مردم نبود بیمارستان است.
عصر قبل از آمدنم به خانه معلم پرسه ای در شهر می زنم. بعد از ظهر است و شهر بسیار خلوت.دلم به حال خودم که در کلانشهری مثل تبریز زندگی می کنم می سوزد. از بس در همهمه و شلوغی شهر بوده ام از این همه خلوتی دلم می گیرد. اینجا دیگر ازBRT خبری نیست همه ی خیابانها دو طرفه هستند.با چند جوان که در جلوی مغازه ای ایستاده اند در مورد مشکلات منطقه می پرسم.یکی از آنها که انگار دل پری دارد، از من می پرسد: شما هم مثل قبلی ها آمده اید که روزنامه تان را پر کنید یا واقعا می خواهید درددل ما را بنویسید؟ جوابی ندارم . باز سئوال خودم را تکرار می کنم: آنها هم از مشکلات بهداشتی شهر گله مند هستند.یکی از آنها می گوید: از حسرتان گرفته تا مرداناقم همه مردم منطقه مشکلات درمانی دارند. در این منطقه حتی درمانگاه شبانهروزی هم وجود ندارد. اگر یکی مریض شود حتما بایستی برود کلیبر. کار هم که نیست. بیشتر جوانها حتی آنهایی که لیسانس گرفته اند در تهران به کار کارگری ساختمان و غیره مشغول هستند.جوان دیگری در ادامه : آب شرب هم چندان تعریفی ندارد باید ظرف برداریم و از چشمه ای که در بالای شهر قرار دارد آب پر کنیم.
آن شب مشهدی«مشی »تا پاسی از شب از گذشته ها می گوید. او هنوز کشیدن دندانش با «کلفه تین» «ممد باغیر»دلاک را فراموش نکرده.
به نظر می رسد اگر تقسیم امکانات به صورت منطقی باشد شهرهای کلان نیز به آرامش می رسند.چرا که جلوی کوچ مردم گرفته شده و دیگر در شهرهای بزرگ این همه ازدحام جمعیتی پیش نمی آید.
خط تلفن من که ایرانسل است در اینجا کار نمی کند. مجبور می شوم همان عصر از مخابرات با خانه تماس بگیرم.بوی نفت در خانه معلم آزار دهنده است. البته چون خیلی وقت است در شهر از گاز استفاده می کنیم دیگر به بوی نفت عادت ندارم. ظاهرا قرار است پروژه گازرسانی به زودی در اینجا نیز اجرا شود. مشهدی«مشی» صبح چایی خوش عطری را برایم می آورد.
قرار است از افتتاح چند پروژه توسط مسئولین شهری گزارشی تهیه نماییم. و لی برایم جالب است که با مشهدی مشی کمی اول صبح در شهر گشتی بزنم. او یک خانه قدیمی را در یکی از محلات بالایی شهر نشان می دهد. هنوز دیوارهای آن خانه قدیمی پا برجاست.
چند عکس از آنجا می گیرم و از او خدا حافظی می کنم. کم کم زندگی در شهر به جریان می افتد. صبح دل انگیزی است. انگار زمستان هنوز به اینجا نرسیده.
اینجا خدآفرین است سرزمین افسانه های طلایی...
داينا