اندر حکایت سرنگونی  مجسمه غاز در ورزقان

 

راویان اخبار و طوطیان شکر شکن شیرین گفتار حکایت همی کنند که روزگاری در بلد ورزقان غازی همی گردن فرازی می نمود و گوشش به حرفهای هیچ مخلوقی علی الخصوص جریده نویسان و راهیان وادی قلم بدهکار نبود.

هر قدر این مخلوق قلم به دست به این غاز گردن فراز همی می گفتند که: ای غاز کمی گردنت را در برابر رهگذران خمیده نگه دار، گوش این غاز چموش بدهکار نبودکه نبود.

 و آخر کار بلایی بر جانش اوفتاد و ماموران بلدیه چونان بلایی بر سرش نازل گردیده وآنقدر بر سرو رویش کوفتند  که گردنش بر گریبان اوفتاد، و حق ناحقش را بر کَفَش گذاشتند و صد البت که  جسم بی جان غاز چموش را در وسط بلد ورزقان برای عبرت دیگر غازهای رهگذری که محتمل بر سر راه کوچ به بلاد گرم هوس نشستن و جا خوش کردن در میان این بلد را داشته باشند به صورت واژگونه رهایش نمودند.

البته راقم حقیر این سطورکم گهر تا به امروز چنین بلایی را به عین ندیده بوده است و لاجرم اندکی بعد از مشاهده این جسم بی جان، تا دقایقی را انگشت حیرت بر دهان مانده و از آنجایی که ترس بر تمام وجودش مستولی گردیده بود  اندکی بعد، و پس از اندیشه فراوان از حیرت دو شاخ عجق وجق نیز بر پیشانی اش سبز گردید.

البت این حیرت علت پسینی هم داشته. دلیل آن حیرت هم آن بوده است که حکایتی را از «قاری ننه» اش در مخیله به یاد داشته که این خانم «مارپئل» زمانی داستانی را بر او همی روایت نموده بودکه:

ای فرزند حکایت همی کنند که روزگاری زن و شوهری دربلدی  در کنار یکدیگر زیست می کرده اند. روزی زن همانند بلا بر سر شوهر فرو می ریزد و با سرزنشی سهمگین اورا خطاب همی مکند و مگوید : ای مرد ناموزون نا میمون، آیا تا به اکنون بر یاد همی داری که بر این خراب شده سکه ای آورده باشی تا من را که سالهاست با تو زیر این سقف گلی به سر می برم را خوشحال همی سازی؟

مرد که زن را چنین عتاب آلود می دید زن ذلیلی اش گل کرده و دست نا علاجی بر کف دست دیگر و سر کچلش (همچون راقم) بر گریبان پاسخ می دهد: ای زن حق با توست. حال بفرما که چاره چیست و بر من چه مکافاتی را حکم می فرمایی؟

زن چونان جلادی بر بالای سرش ایستاده و دست در کمر او را مذمت همی نموده و پاسخ داد: جزای تو مرگ است. حال چگونه مردن را بر خودت واگذار می نمایم.

مرد چاره ای جز اطاعت نداشت. لاجرم پوستین بر تن همی نموده و از خانه برون رفت تا بمیرد.

زن که دلش بر مرد و شریک زندگیش کمی تا قسمتی می سوخت مرد را با نهیبی از رفتن بازداشت و بر وی همی گفت: ای مرد نامیمون حال که عزم رفتن داری غازی را که تنها داراییمان است از دیشب پخته و آماده کرده ام تا اگر مرگت کمی دیرتر فرا رسید حداقل از گرسنگی نمیری تا بعدها زبانزد خاص و عام نگردی و همانگونه که واقفی دروازه را می شود بست ولی دهان مردم را همی نمی توان بست. پس این غاز را به همراه خود ببر.

شوهر بخت نگون غاز را از همسر نیمه فداکار همی گرفت و آن را در توبره ای گذاشت و توبره بر دوش « برای آخرین بار/خدا تورا نگهدار/ که می روم به سوی سرنوشت» خوانان به سوی سرنوشت به راه اوفتاد.

مرد بخت نگون بر سر راهش پند همسر نیمه فداکار را همی به یاد آورد که فرموده بود: دروازه را توان بست ولی آوخ که دهان مردم را نشاید

و بعد دوباره با خود: من اگر در این بیابان بی آب و نبات اگر در چنگال جک و جونور هلاک گردم مردم مرا مذمت همی خواهند نمود که« ای وای خاک عالم بر سرت» خوراک جک و جانور همی گردید و سزاواری مردن به دست بزرگان را نداشت. پس سزاست که بر دربار پادشاه همی وارد شوم ، او را بر سر خشم همی آورم و به دست جلاد شاه دار فانی را وداع گویم تا حداقل نامی نیکو از من بر جای بماند.

پس فی الفور به سوی دربار پادشاه آن بلادراه کج نمود. یساولان شاه بر درگاه دربار همی ایستاده چون مرد را بدیدند بر او خروشیدند که: ای ملعون بهر چه اینجا آمده ای.

مرد فی افور خود را جمع و جور نموده بر آنان پاسخ همی داد که: تحفه ای برای ملک آورده ام.یساولان ملک را از موضوع خبردار نموده و ما وقع را بر او روایت نمودند.

ملک که با همسر و فرزندان بر خرگاه شاهی در حال تناول  دسر همی بودند مرد را بر حضور پذیرفت وخروشناک از او پرسید: ای ملعون، بهر چه خلوت مارا بر هم زدی؟

مرد توبره را از دوش بر زمین افکند و غازی را که همسر نیمه فداکارش توشه ی سفرش ساخته بود را از توبره همی در آورد و بر ملک تعارف کرده کرنشی هم پشت بندش نثار ملک نموده و گفت: ای ملک این غاز تحفه ای نالایق بهر آستان همایونی است.

حضرت همایونی که به زور زیپ خنده اش را بالا کشیده بود:ای مردک تورا چه به این غلطهای زیادی؟

مرد کم مانده بود از ترس قالب همی تهی نماید، با زبان الکنش کرنشی دوباره نموده و پاسخ داد: والا حضرتا، از آنجایی که شما ملک این مرزو بوم هستید و حکمدار این سرزمین، و از آنجایی که این ولد چموش حرف هیچکس را مستمع نبود خواستم شما اورا مکافات نمایید.

ملک از پاسخ مرد بخت نگون بسیار خشنود گردیده گل از گلش شکفت و مرد را ندا همی داد: ای مردک اگر این غاز را به گونه ای بین این جمع قسمت نمایی که همه به اندازه ی سزاواری شان از آن بهره برند جانت را بر تو خواهم بخشید.

مرد بهد از اندکی تعقل، ملک را پاسخ همی داد: ای ملک مطیع اوامر ملوکانه هستم.

آنگاه دست به کار شده سر غاز را از گردن جدا نموده آن را بر ملک تقدیم نموده گفت: سر پادشاه تن است و آن تنها شما و همسرتان را سزد.

دو بال غاز را از تن جدا نموده بر دخترکان ملک داده گفت: دختران چونان بالهای والدین هستند و آنهارا سزد.

سپس پاها را از تن غاز شوم بخت جدا و آنان را به فرزندان ذکور ملک داده و گفت: فرزندان ذکور چونان پاهای والدین مانند و آنهارا سزد. این لاشه ی بی جان هم چون من نالایقی را سزد.

ملک از این تقسیم معقول راضی همی شد و اورا پاداشی گرانبها عطا نمود.

الغرض، حال راقم برسر این موضوع فرو مانده که چگونه است غاز در جایی برای مردی بخت نگون اینگونه نکو بختی را به ارمغان همی آورد ولی برای بلد ورزقان حتی لیاقت نماد شدن را هم نداشت؟!

پس نتیجه اخلاقی از این حکایت «قاری ننه» ی راقم این است که میازار غازی که گردن کش است، که جان دارد و جان شیرین خوش است.

 تا این روده دازی کاری دست راقم نداده، تا بعد، درود و دو صد بدرود...