خاطرات یک روزنامه نگار از زلزه اهر، هریس و ورزقان
از سر کار که بر می گردم در خیابان غلغله ی عجیبی دیده می شود. هنوز نمی دانم چه اتفاقی افتاده.حضور مردم در کوچه و خیابان ها نشان از حادثه ای را می دهد. از یک نفر می پرسم: چه خبره؟ با تعجب به من نگاهی می کند و می گوید: مگه متوجه نشدی؟ می گویم : نه! باز با تعجب می گوید: مگه نفهمیدی که زلزله آمده؟ زلزله؟ این کلمه همیشه برایم با ترس همراه بوده. اولین موضوعی که به فکرم خطور می کند خانه , و بچه هایم هستند. بلافاصله تلفنم را در می آورم تا با خانه تماس بگیرم.خط نمی دهد . باز هم تکرار می کنم اشغال می زند. باز و باز و باز...
به سرعت سوار ماشین شده به طرف خانه می روم. در راه همه دارند از زلزله صحبت می کنند. ظاهرا همه به جز من آن را حس کرده اند آخر من که سوار ماشین بودم نتوانسته بودم آن را حس کنم. به خانه که می رسم می بینم همه ی اهالی مجتمع مان بیرون هستند. الحمد الله در شهر که اتفاقی نیفتاده. با یکی از دوستان روزنامه نگارم تماس می گیرم. زلزله در اهر و هریس و ورزقان اتفاق افتاده. رادیو و تلویزیون برنامه های عادی خود را دارند.ظاهرا هیچ اتفاقی نیفتاده. با دوستم در اهر تماس می گیرم. او در بیمارستان اهر است. البته پس از چندین ده بار تکرار می توانم با او تماس بگیرم. خضوعی دوست روزنامه نگارم با بغضی در گلو از حادثه ای سنگین خبر می دهد. با دوست دیگری که در یکی از خبرگزاری ها کار می کند تماس می گیرم. او هم فقط از محل وقوع حادثه خبر داردو می گوید نمی دانم شاید به این زودی به آنجا برویم.
الان دیگر از وقوع زلزله چند
ساعتی گذشته است. با دیگر دوستانم در ورزقان و هریس تماس می گیرم. به گفته آنها
شدت حادثه بالابوده. ولی هنوز رادیو و تلویزیون برنامه های عادی خود را دارند. فقط
در بخش خبری ساعت 19 شبکه سهند از وقوع زلزله با شدت 6 و 6.2 ریشتر در مناطقی از
ورزقان و اهر و هریس خبر می دهد.
تاساعاتی از شب پشت کامپیوتر نشسته ام و دارم اخبار را پیگیری می کنم. اولین خبر
از تعداد کشته شدگان را از سایت یکی از خبرگزاری ها می خوانم. 30 کشته و 300 مجروح
و رفته رفته تعداد کشته شدگان افزایش می یابد.
70 کشته... 96 کشته و همچنان در حال افزایش است. در تبریز هم غلغله ای برپاست همه
از ترس اینکه زلزله دوباره اتفاق بیفتد در خیابان ها هستند. ساعت 2 صبح است. من
همچنالن از اینترنت اخبار زلزله را پیگیری می کنم. با دوستی که در منطقه حضور دارد
در تماس هستم در وبلاگم اخبار رسیده را منتشر می کنم. دلم بد جوری شور می زند. خدا
خدا می کنم که دیگر تعداد کشته شدگان از این بیشتر نشود. ولی اولین عکس های منتشر
شده در سایت واحد مرکزی خبر خبر از حادثه ی بدی می دهد.
تا پاسی از شب شاید ساعت 5.5
صبح اخبار را پیگیری و در وبلاگم منتتشر می کنم. نتوانسته بودم کسی را پیدا کنم و
با او به کمک زلزله زدگان بروم.خیلی ناراحت بودم.
هنوز همه در بیرون هستند.
روز ی دیگر آغاز می شود و هنوز خبر درستی از زلزله و تعداد آمار کشته شدگان این
حادثه بیرون نیامده.دوستی که در محل حادثه حضور دارد می گوید: هنوز کمک های هلال
احمر و سایر ارگانها به تمامی محل ها نرسیده. فقط کمک های استان اردبیل و زنجان
آنهم به دلیل دوری راه نصف شب به محل رسیده است.
نمی دانم امروز روز اول است یا روز دوم. به هر حال صبح زود از خانه خارج می شوم.هر چند شب را نتوانسته ام بخوابم. اولین شبی بود که در داخل ماشین سواری برادرم آنهم برای مدت دو ساعت شب را به صبح رسانده ام. وقتی که از خانه خارج می شوم در تمامی خیابان ها چادر هایی نصب شده است.تقریبا همه در خیابان هستند. همه نگران هستند. راه می افتیم با یکی از همکارانم در اداره و راننده و دوستی دیگر. اولین روستایی که می رسیم میرزالی کندی است. البته سر راه روستاهایی نیز بودند که خانه هایش ریخته بودند ولی چون سرراه بودند تقریبا همه ی آسیب دیده ها جمع و جور شده اند. هنوز اطلاع دقیقی از میزان کشته ها و زخمی منتشر نشده.در جاده که می آمدیم آمبولانسها با سرعت زیادی زخمی ها را به بیمارستانها منتقل می کنند. ظاهرا بیمارستان اهر و هریس و ورزقان تعریفی ندارند. رادیو را که باز می کنم از پایان یافتن بیرون آوردن زخمی ها و حادثه دیدگان از زیر آوار خبر می دهد. ولی هنوز آمبولانسها در جاده ها هر کدام به طرفی در حال حرکت هستند.
به میرزالی کندی که می رسیم از
اوج حادثه با خبر می شوم. همه ی خانه های خشت و گلی فرو ریخته اند هر کدام از
روستاییان، عزیزی را در بغل گرفته است.
برخی ها را در داخل چادر شان جا داده اند هنوز چادر زیادی در بین مردم پخش نشده
خیلی ها شب را در کنار عزیزی که زخمی شده و یا جانش را از دست د اده سپری کرده
است. از آنجا به طرف کیوی بر می گردیم. آنجا هم وضع مناسبی ندارد. سعی می کنیم به
کسانی که احتیاج به کمک دارند کمک کنیم ولی تعداد زخمی ها به قدری است که نمی
توانیم به همه آنها رسیدگی کنیم.
دلم بد جوری گرفته تحمل گریه ی کسانی که عزیزی را از دست داده اند را ندارم.
در میرزالی کندی کودکی که نمی دانم چند سالش است را در کنار سایر جنازه ها گذاشته
بودند. گریه امانم را بریده همچنان اشک از چشمانم سرازیر می شود روستای دیگری که
به آن سر می زنیم باجه باج است. آنجا وضع وحشتناک تر از بقیه است. روستا به کلی تخریب
شده هنوز نیروهای امدادی و آذوقه برای آنها به طور کامل ارسال نشده.در آنجا هم سعی
می کنیم به مردم کمک کنیم
خستگی و ناراحتی از سرو روی مردان و زنان روستایی می بارد.همه در حال کندن قبر
برای عزیزانشان هستند. مردمی که از سایر روستاها و شهر تبریز از دیشب به کمک آمده
اند هم در حال کمک هستند. وضع عجیبی است.(زمانی که داشتم این خاطره را می نوشتم به
قدری حالم بد بود که شاید در برخی مواقع رسم نوشتاری را رعایت نکرده باشم ازاین
بابت از همه ی دوستان عذرخواهی می کنم.)
داينا