اوسکونون اوشاقلاری و گیرده کان آغاجلارینا.
اوسکونون اوشاقلاری و گیرده کان آغاجلارینا
سید مرتضی حسینی-زنگان
انگار همین امروز بود. صبح امروز. نه زودتر و نه دیرتر. با اضطراب و نگرانی وارد شهر شدم. یک بار دیگر سالها پیش از این شهر گذشته بودم و از آن، تنها چنار پیر و کهنسال چهارراه شهر و راننده ای نقی نام یادم بود. راننده ی خوش مشربی که ما را با کرایه ی اندکی به ساحل دریاچه رساند تا با لنچ به آن سوی دریاچه برویم و من برای اولین بار روی آب زیادی که حس دریا به آدمی می داد راه رفتم و احساس عاشقان دریا و کاپیتان های توی کارتون هایی را که در کودکی دیده بودم، تا حدی دریافتم و روی لنچ همه اش از پیرمرد و دریای ارنست همینگوی حرف زدیم و من همه اش به دوست تهرانی ام پز دادم که «آذربایجانی ها همینند دیگه! حالا هئی ما را سوژه ی جوک های ابلهانه تون بکنید» و او همه اش خندید و سعی کرد که شرمندگی اش را مثل همه ی تهرانی ها با ژست های روشنفکرانه پنهان کند ولی خودش هم می دانست که من بهتر از او می دانم که چقدر از اشتباهی که در حق آذربایجانی ها می کرده شرمند است اگر چه خودش هم تورک زاده ای تهرانی است... لنچ از دریاچه گذشت و ما را از آن شهر کوچک، با چنار و نقی اش دور کرد و ما رفتیم و دور شدیم از آن شهری که هیچ تصورش را هم نمی کردم که روزی در یک صبح پائیزی این چنین تنگ دلانه وارد آن شوم.
*یک صبح خنک آخرین روزهای تابستان. از آن صبح هایی که تنها صبحانه ای که در آنها می چسبد، انگور سرمازده ی دیر مانده و پنیر است با نان تازه. از آن صبحانه هایی که سالهاست پائیز می آید و می رود و حسرت شان بر دلم می ماند. آرامش شهر، دلتنگی ام را چند برابر می کرد. طبق معمول کارهای اداری، از این اتاق اداره به آن اتاق و کارشناس و معاون و رئیس و اضطراب اینکه جای ما و مدرسه ی محل خدمت ما، معلم و دانشجوی فوق لیسانس تاریخ کجا خواهد بود؟ برنامه های درسی خودم و مدرسه و تداخل های قابل پیش بینی و محتمل، از آن نوع که سال گذشته به لطف مضاعف همکاران عزیز در ناحیه ی پنج تبریز پیش آمد و ناگزیز به حضور در کلاس، چهار روز از هفته را شدم و ناسازگاری های آن مدرس محترم که کار و بار ما را مختل کرد... در این خیالات غصه آور غرق بودم و یک معلم میانسال از آن قدیمی های زرنگ هم دنبالم راه افتاده که توی فلان ده جای من خالی شده، بیا و برو آنجا. از همان کلک های قدیمی رایج و توی دردسر انداختن دیگران برای نجات خود! به هرگونه در اندک ساعتی و در شلوغ- پلوغی اداره ابلاغ غیبی به من داده شد برای هنرستان شهید ابریشمی و دبیرستان شریعتی، دو مدرسه ی اصلی شهر و نگرانی های معمول علاوه شد بر اینکه اولین سال تدریسم در دبیرستان و هنرستان چگونه آغاز خواهد شد. ابلاغ در دست راهی هنرستان ابریشمی و دیدار با مدیر مدرسه که همه «مهندس» صدایش می کردند. پس از مذاکره ی کوتاهی، از آنجا به دبیرستان شریعتی و دیدار با مدیر مدرسه، جناب آقای علیزاده. وقتی وارد کوچه ی تنگی که از هر دو طرف شاخه ی درختان گردو در آن آویزان بودند و سایه ی دلتنگی آوری زیر آفتاب پائیزی داشتند، شدم یکی از شعرهای ماوی گؤز دئو(دیو چشم آبی)؛ ناظم حکمت در ذهنم تداعی می شد و آرزو می کردم که ای کاش شاخه ها اندکی پائین تر بودند و پیشانی ام را نوازش می دادند و تو گویی که در آن کوچه ی تنگ و کوتاه، تمام کوچه های دهات آناطولی را با ناظم همقدم شدم و در کوچه باغ خاطره ها در ده زیبای «چی»[1] طارم گام برداشتم. کوچه به همین کوتاهی و بلندی بود. کوچه ای به کوتاهی چند دقیقه و بلندای نه ماه. کوچه ای به کوتاهی چند قدم و بلندای همه ی کوچه باغ های آناطولی و طارم. اینجا همه چیز بوی گردو می دهد. دستهای سیاه کودکان بازمی گرداندم به سالها پیش زیر آن درخت گردویی که دزدی های کودکانه ی زیادی از آن می کردیم و او چترش و سایه اش و گردوی اش را از ما دریغ نکرد هر چه قدر هم که سنگش زدیم و شاخه اش را شکستیم و اکنون سالها و کیلومترها از او دور پیر می شویم و او همچنان چترش را بر سر کودکان نسل ها گشاده و به آنها گردو می دهد و دستهایشان را سیاه می کند. همه چیز از زیر سایه ی درخت گردو آغاز شده و به آن ختم می شود و من تردید ندارم که در «تورکو»[2] های این شهر هم درخت گردو همدم دردها و رنج ها و شادی ها و عشق های مردمان این دیار است اما دریغا که «تورکو» ها فراموش می شوند و درختان گردو تنها می مانند در زیر نگاه چشم هایی که به خاطر تخمین قیمت بار گردوی شان به آنها می نگرند اما هنوز بار می دهند و نسل ها را راهی می کنند بی هیچ حرف و حدیث و گلایه ای!
اولین روز مدرسه در دفتر مدرسه. جوانترین معلم مدرسه که شاید خیلی از معلم ها دانش آموزش می پندارند و آن معلم جوان من بودم، غرق در تماشای درختان گردو از پنجره ی مدرسه و باز شعر و شعر و شعر یا همان «تورکو» ی خودمان. بعضی چیزها هستند که تو آنها را نمی خواهی و شاید حتی بارها ترکشان می کنی و قصه ی من و «تورکو» هایم همین است. بارها قسم فراموشی شان را خورده ام و ترکشان کرده ام. آق شان کرده ام به خصوص که با تاریخ نمی سازند. آخر تاریخ عقل بی احساس می خواهد و قلب سنگین اما چه می توانم کرد که «تورکو»ها مرا ترک نمی کنند و در چنین لحظاتی به سراغم می آیند و مرا به زمزمه وامی دارند و در آن صبح پائیزی، پشت پنجره ی دفتر مدرسه، غرق تماشای درختان سردر شانه ی هم گذاشته و آویخته ی گردو باز این آخرین حرف سکوت در من سخن آغازید و تا به خود آمدم چیزی روی کاغذ نوشته بودم مثل یک قطعه شعر، همان «تورکو»...
همه چیز به همین سادگی آغاز شد و روزهای آخر هر هفته در آن دو مدرسه، در کلاس هایی که مثل همه جا، همه جور آدم در آنها پیدا می شود! با ادب و بی ادب، باهوش و کم هوش، پررو و کم رو و.... البته در هر کدام از کلاس ها غلظت یکی بیشتر است و اهل فن خود می دانند در هریک از کلاس های هنرستان کارودانش و علوم انسانی و تجربی و ریاضی غلظت کدام بیشتر است و نیازی به ذکر نیست!! و باز اهل فن خود می دانند که بهترین ساعت ها کدام کلاسهایند و نیازی به یادآوری نیست... همه چیز از درخت آغاز شد و به درخت ختم می شود. از چنار کهنسال شهر در اولین سفرم به این شهر تا درختان گردویی که یک فصل خزان و یک فصل خواب سفید و یک فصل شکفتنشان را زیستم هر چند که بهار هم همه اش حرف از این بود که امسال سرما درختها را زده و بار و درآمدی نخواهند داشت! هر روز که روز رفتن نزدیک می شد و خداحافظی، شهر در نظرم زیباتر می شد و درختان گردو زیباتر و انگار که درختهایی که شاخه هایشان از همان کوچه ی تنگ و باریک آویخته بود تمام زور خود را می زدند تا این بهار جوانه هایشان را آنقدر قد بدهند که آرزوی مهمانشان را برآورده کنند و پیشانی اش را نوازش کنند اما چه تفاوتی می کرد؟ من صدها و بلکه هزارها بار پیشانی قلبم را به شاخ و برگ آنها نواخته بودم در صدای ساز آشیق ها و این رازی بود بین من و درختان گردو و بهتر است این راز را آنان که نمی دانند هم بدانند که «قوپوز»(ساز آشیقهای ما) را از چوب درخت گردو می سازند و به خاطر همین است که پیوند من با در ختان گردو نه فقط از خاطرات زیر آن درخت گردوی کودکی هایم یا درختان گردوی این شهر، بلکه از اولین روزهای زندگی ام با سپردن تکه های روح و قلبم به صدای ساز «آشیق» ها آغاز شده است و اکنون می توانستم همان صدا را از سکوت درختان گردوی این شهر بشنوم. جاوید باد شهری که تن و جان درختانش تکه های قلب آخرین روایتگر روح جاویدان «شامان»[3] های پیر تورکستان را می سازند، تکه های ساز «آشیق» های ما؛ «قوپوز» را و این شهر باید که شهر خنیاگران می بود اما گویی خنیاگرانش را هم روزگار مجبور به کشت یا خرید و فروش گردو کرده است تا تکه نانی برای زیستن فراهم آید و البته همچنان تن درختان گردوی شان را سخاوتمندانه به دست خراطان فراموش شده می سپارند تا صدایی که از چوب بی جان ساز آشیق چنگیزها برمی آید، فغان از اهل دل برآرد!..... و سه فصل با این خیال انگیزی ها به سر شده و اکنون وقت رفتن است.
اینک چه دشوار است نیم نگاهی به پشت سر. به مدرسه ای آرام و بی سر و صدا، درختان گردوی غرق در سکوت و سخت تر از همه «دوستانی بهتر از برگ درخت» و که می داند که چه سان سخت و دلتنگی آور است ترک چنین شهری با چنین دوستانی؟ و باور کردنش اندکی نه که خیلی سخت است برای آنانی که در مدرسه و دانشگاه هم دنبال پول می گردند، باور کردن این حقیقت دور از واقعیت عاقلانه که چه سان یک معلم می تواند با درختان شهر و شاگردانش چنین دوست باشد که از دوری و خداحافظی شان چنین به دلتنگی بیفتد؟ .... و این رازی است بین من و درختان گردو و بچه های اسکو.
1 - یکی از زیباترین روستاهای طارم زنجان که مناظرش هر بیننده ای را مسحور می کند.
2- در اینجا شعرو ترانه.
3- به عبارتی قرینه ی کاهنان فرهنگ بین النهرین باستان در فرهنگ تورکان باستان که همه ی امور روحانی را همراه ساز خویش فیصله می دادند.
داينا