سفر به منطقه ورزقان برای عکاسی ـ بخش (2)
این ناهار لایق من نیست!!!؟
همه خسته بودیم. مخصوصا کریم و بابک که از بچه های با صفای «بئکو» بودند بیشتر از همه. از کاسین که برگشتیم، حسن که ازاهالی با صفای «کرویق» روستایی در نزدیکی ورزقان بود، به همراه بابک و کریم در تدارک ناهار بودند.دستشان درد نکند ناهاری که درست کردند به قدری خوش طعم و لذیذ بود که کم مانده بود انگشتانم لای دندانهایم گیر کند. البته فراموش نشود حسن آقا همیشه ناهارهای لذیذخوشمزه ای درست می کنند و همیشه خدا هم یک وجب روغن داخلش می ریزد. با این حال که غذای خوبی بود عکاس ما این نوع غذاها را باب میل خود نمی دانستند و ظاهرا هم در منزل خودشان هر روز برایش «اؤکوز» سر می بریدند. که این جور از ناهار ما گله مند بود. البته این موضوع باعث شد تا در سفر دوم در مورد عکاس تجدید نظر کنم. بگذریم ...
اینجا «کرویق» است صدای مارا از «بوز خانا» می شنوید.
بعد از ظهر قرار گذاشتیم تا به «روستای کرویق» برویم. ماشینی که با ما همراه شده بود دیگر با ما نبود.
مجبور شدیم از حسن آقا بخواهیم که ما را به «کرویق» ببرد.
این روستا در 7 کیلومتری ورزقان واقع شده، روستایی زیبا در دل کوه.این روستا چند شاعر و نویسنده و تعدادی تحصیل کرده از جمله دکتر و مهندس هم دارد. درسته که همه آنها شهر نشین هستند ولی خوب به هر حال اهالی به آنها افتخار می کنند و به حق هم جای افتخار دارد.حسن زحمت بردن ما را کشید. رانندگی اش خوب است ولی فقط در بعضی مواقع وقتی سوار ماشین حسن آقا هستی سر پیچها دل آدم یک هویی می ریزد. بالاخره به «کرویق» رسیدیم.این روستا با «بئکوو» یا همان بکر آباد همسایه است.بکر آباد هم روستای زیبایی است. این روستا هم تحصیل کردگان زیادی دارد. البته قرار است بعدا به این روستا هم برویم. بالاخره وقتی به کرویق می رسیم کریم و حسن و عکاس ما با هم به طرف «بوزخانا» که از دیدنی های این روستاست حرکت می کنند. بوز خانا غاری است در دل کوهستان. هر چند من خودم تا به حال داخل بوزخانا نرفته ام ولی کرویقی ها می گویند که در تمام طول سال داخل آنجا یخ هست. البته خود من یک بار با تعداد دیگری از دوستان که دریکی از جشنواره های ورزقان شرکت کرده بودند تا دهانه غار رفته بودیم ولی چون چراغ و وسایل دیگری را با خود به همراه نداشتیم نتوانستیم به داخل آنجا برویم. یادم هست آن روز یکی از این دوستان در جلو دهانه غار بوز خانا ایستاده بود و در حالی که دهانش را به طرف غار گرفته بود داد زد: اینجا «کرویق» است، صدای مارا از «بوزخانا» می شنوید. البته او هم می خواست اَدای منو در بیاره که ببینه خبر نگار شدن چه طعمی داره، ولی خبر نداشت که این کار فقط دردسر و مکافات دارد تا در آمد و...
از«کهلیک اوتو» چایی نمی توان گذشت!
بابک بعد از رفتن بچه ها هیزمی را مهیا کرد و یک چایی مشد « کهلیک اوتو» دم کرد. بابک دانشجوست. درکل در آنروز همیشه لبخند به لب داشت. من از این لبخند او شارژ می شدم. بر عکس عکاس ما که همیشه ابروهایش در هم گره خورده بود.
چایی «کهلیک اوتو» را که حاضر شد بابک از من پرسید که آیا میلی به خوردنش دارم یانه. من هم در جوابش گفتم: از هر چایی می شه گذشت ولی از«کهلیک اوتو» چایی نمی توان گذشت! و با هم خندیدیم.
دیگر کم ـ کم باد خنک عصر گاهی خبر از رسیدن شب می داد و بایستی راه می افتادیم.حسن و کریم و عکاس داشتند از کوه پایین می آمدند. وقت رفتن بود. حسن از ما خواست تا قبل ازرفتن از «عغیل دره سی» هم که در کنار روستا بود چند تا عکس بگیریم. به طرف روستا حرکت کردیم. عغیل دره سی و« پیر» تقریبا نزدیک هم بودند.عکاس که از صبح ابرو در هم کشیده بود وقتی آنجا رفتیم گفت: نور کم است و عکس خوبی در نمی آید.
ولی بسن خودمان باشد امروز این عکاس پدر منو در آورد. در راه بازگشت به تبریز هستیم. خدا می داند آیا می توانم این کاررا به پایان برسانم یا نه؟
داينا