همه فقط قول می دادند

قراربود مثل همه کارهایی که بایستی انجام می گرفت ولی نگرفته بود، ما هم کاری انجام دهیم. خیلی به این و اون به قول خودمان «دخیل دوشموشدوک» تا کمک کند این کار را انجام دهیم. یعنی بهتر بگویم قرار بود بار میراث فرهنگی را به دوش بکشیم. دفترچه ای  شامل اطلاعات فرهنگی و اجتماعی و غیره برای کسانی که عزم مسافرت به ورزقان را داشتند تهیه کنیم.

همه فقط قول می دادند.از خوب و مثبت بودن کار داد سخن می راندند ولی وقتی زمان مساعدت کردن می رسید اکثرا کار داشتند و نمی توانستند مدد برسانند و یا اصلا اداره شان بودجه ای برای این کار تصویب نکرده بود. کار شاقی هم نبود فقط همدلی می خواست و کمی هم همت. روز مبعث قول یک دستگاه خودرو را از آقای جهانگیری معاون گرفته بودم. باز خدا پدرش را بیامرزد. در هر حال هم ولایتی خودمان بود.

آنروز برایم روز عجیبی بود.به نظرم می رسید روز خاصی باشد، متفاوت تر از روز های دیگر.

اینجا انتهای زیبایی است...

ساعت 6 صبح با عکاس قرار داشتیم زود شال و کلاه کردم و به راه افتادم. بر خلاف هر روز دیگر وقتی برای تهیه نان تازه برای صبحانه سایمان و آنا نداشتم. زود به راه افتادم و ....

 نمی دونم چی شده بود که بر عکس همه قرارهای قبلی ام این بار زودتراز همیشه سر قرار رسیده بودم.

دلیل این مسئله هم شاید خاص بودن این روز بود.عکاس می گفت : خیلی تعجب می کنم که امروزدر آسمان ابر هست.

این هم دلیل دیگری برای خاص بودن. به راه افتادیم. صبح قشنگی بود. کمتر فرصت می شد تا اینقدر به طلوع آفتاب نزدیک باشم. خیلی زیبا بود.طبیعت همیشه زیبایی خاص خودش را دارد.  چند عکس سر راه گرفتیم.از بالا آمدن آفتاب وزیبایی صبحگاه و رفتن حیوانات روستا های سر راهمان به صحرا. کم کم داشتیم به ورزقان نزدیک می شدیم. دیگر خورشید کاملا بالا آمده بود و عکاس ما هم از اینکه ابری در آسمان بود خوشحال بود. واقعا اینجا انتهای زیبایی است. 

قایماقی از «بئکو» برای صبحانه

به فرمانداری که رسیدیم سر معاون شلوغ بود. منتظر ماندیم تا خودرویی که قولش را آقای معاون داده بود رسید. سوارش شدیم و بابک و کریم را که از بچه های علاقه مند و با تعصب منطقه بودند را هم از سر راهمان برداشتیم. چند عکس از خود ورزقان بعد از آن صبحانه ای در کنار سد ورزقان و دوباره به راه افتادیم. بابک و کریم تدارک صبحانه را دیده بودند. قایماقی که از بکر آباد«بئکو» برای صبحانه آورده بودند، واقعا چسبید. و چند عکس هم از سد ورزقان.آقای سیدی هم که برای سر کشی به باغی که در آنجا نشسته بودیم آمده بود وقتی از علت حضورمان با خبر شد خیلی خوشحال شد و برایمان آرزوی موفقیت کرد.او هم امکان کمک به ما را نداشت چون کار اداری نداشت و نمی توانست کمکی بکند.

تنها کسی که به استقبال ما آمد معصومه خالا بود.

بعد از صبحانه به راه افتادیم. مسیرمان به ابخواره«اوخارا» بود. روستای سرداران عشایر.قصد داشتیم از سرای سرداران عشایر که از جاذبه های توریستی منطقه بود هم، عکس هایی تهیه کنیم.

تنها کسی که به استقبال ما آمد معصومه خالا بود. معصومه خالا که از دیدن ما ذوق زده شده بود با آن قد خمیده اش خیال داشت راهنمای ما باشد. دنبال ما تا جلوی در سرای سرداران هم آمد.تا آنجا برایمان از امیر ارشد  گفت، از قد و بالای درشتی که داشت و ... نمی دانم سنش می رسید یا از شنیده هایش نقل می کرد. ولی به گمانم از شنیده هایش نقل می کرد. معصومه خالا در ضمن گفت که کسی را ندارد وبه تنهایی در خانه اش زندگی می کند، و اینکه چند روز پیش از رادیو تلویزیون آمده بودند تا برنامه ای از روستا تهیه کنند و با او هم مصاحبه ای کرده بودند.

خیلی وقتها اینجور آدمها فقط زمانی که به حرفهایش احتیاج داریم به یادمان می افتند. می گوید : در دار دنیا فقط یک پسر ناتنی دارم که او هم فقط در تابستان به روستا می آید.

معصومه خالا هر چند پیر و فرتوت شده ولی هنوز زیبایی های جوانی هایش را در زیر پوستش دارد.

شوهرش بر اثر بیماری نامعلومی از دنیا رفته.و او حالا دیگر تنهاست.از بایاتی هایی که می خواند می توان عمق تنهایی اش را فهمید. سارایی که بی خان چوبان حالا در گوشه ای از دهکده با تنهایی هایش سر می کند.

آبخواره «اوخارا» شعبه ندارد.  

نمی توان گفت فقط معصومه خالا خان چوبان اش را از دست داده ، بلکه خان چوبان هم بی سارا سفر کرده است. معصومه خالا ما را به چند بایاتی مهمان می کند: صایادا باخ صایادا/تورون قوروب قایادا/بیر گون یوخویا قالسام/ نه باجیم، نه قارداشیم، نه قیزیم، نه اوغلوم وار اویادا...

به نظرم تنهایی بدترین چیزی است که یک انسان  دچارش می شود. معصومه خالا هم مثل سرای سرداران بی کس و تنها در گوشه ای رها شده بود.

اینجا «اوخارا» ست. آخر تنهایی. ظاهرا این تنهایی دیگر شعبه ای ندارد. سرای سرداران هنوز هم همان صلابت خودش را دارد. کسی آنجا بود که از آذربایجان غربی آمده بود و با خانواده اش در آنجا اتراق کرده بود. جالب اینجاست که اوبا این که خودش مثل ما آنجا به نوعی مهمان بود ولی چون کسی نبود که  مارا راهنمایی کند، لاجرم در مورد ساختمان تنها کسی بود که ما را راهنمایی می کرد.واقعا اوخارا در این مورد هم شعبه ندارد.

مردی با اسبی سفید ...

عکاس و کریم و بابک با شور و شوق عجیبی عکاسی می کردند. خیلی با علاقه از صحنه ها عکس می گرفتند. دیگر ظهر شده بود. بایستی می رفتیم. به طرف ورزقان به راه افتادیم.موقع خارج شدن از ده باز معصومه خالا را دیدیم.سر راه نشسته بود انگار منتظر چیزی یا کسی بود.شاید منتظر مردی با اسبی سفید.شاید منتظر کسی که حالش را بپرسد وشاید منتظر کسی که او را از تنهایی در آورد. چند عکس هم از او می گیریم.به شوخی می گوید: کیشی اولسایدی دده یاندیراردی سیزه...و می خندد.

روستای کاسین و«ساغلیق سویو»

محل دیگری که بایستی به آن جا هم می رفتیم روستای کاسین بود. راننده از اینکه معطل می ماند نا راضی بود. مردی میان سال با چهره ای که نشان از زحمت کش بودنش می داد . در کل مرد خوبی بود ولی  ناراضی به نظر می رسید. به من می گفت: از منزل زنگ زدند و گفتند که بچه ام مریض است باید بروم.

وی اهل روستای سیه کلان بود. پاژن سفیدش  مثل اسبی سفید مارا در دل کوهستان با خود همراه ساخته بود. به روستای کاسین رسیده ایم. کریم موسی زاده از شعرای روستاست و عضو انجمن ادبی ورزقان.

با رویی خوش به استقبال ما می آید. از اینکه مارا در آنجا می بیند خوشحال است.با علاقه ای خاص در مورد روستایشان برایمان توضیح می دهد.کاسین روستای زیبایی است در نزدیکی ورزقان.با رودخانه ای که از وسط آن می گذشت.اهر چایی. همه در کاسین مشغول کار هستند.خوب، تابستان است و فصل کار .این روستا با توجه به گورستان قدیمی اش ظاهرا از روستاهای قدیمی منطقه است. سنگ قبر های بزرگ هم خود گویای این امر است.

کاسین دارای سه نوع آب معدنی است که هر کدام از آنها اسمی دارد و برای درمان دردی است.«ساغلیق سویو» که به گفته کریم موسی زاده در قدیم برای رفع عطش بیماران کاربرد داشته است. یا ....سویو که برای رفع بیماریهای پوستی از آن استفاده می شد و...

متاسفانه تا به حال برای استفاده بهینه از این منابع طبیعی هیچ کاری انجام نگرفته بود. قلعه ای قدیمی نیز که احتمالا متعلق به دوره قاجاریه بود نیز در این روستا قرار داشت که الان مردی از اهالی همین روستا در داخل آن زندگی می کرد.کاسینی ها در کل مردم پرتلاشی هستند و صمیمیت خاص خودشان را دارند.